
ماهم
رویای عشق تو ست
من را به تو زنجیر می کند
امشب هم
مثل شبهای دیگر
دیوانه ام کرده ایی
و بی معنایی زمان”
سربرداشته است
پشت لبخندهایی پناه گرفته ام
که جور سکوتم را می کشند
زمین فقط به دور خودش می چرخد
پاییز است و باران می بارد
کاش بارها نزدیک بودی به من
نمی دانم
زمین تا آسمان دورتر است
یا آسمان تا زمین
راستی تو که می رفتی
فاصله ها را اندازه گرفتی
من در مسافت همه فاصله ها
ایستاده ام و برایت دست تکان می دهم

لعبتم
نمی دانم
چرا در نبودنت هم اینگونه ام
وقتی با هم راه می رویم
دستانم باران می گیرد
و تمام انگشتانم جوانه می زند
از تابش چشم های تو
در آنسوی مشرق ناز
رویش شوق من از تو
باز کار دستم می دهد
و از آستین شبهایم
انار می روید
نمی دانم اکنون آنسوی دریاها
تو از عریانی کدام شاخه آویزانی
و کدام فصل
تو را به پای پنجره تنهاییم می کشاند

همه کوچه های پردرخت زرد و نارنجی
به چشمهای تو می رسند
زمان در دستهای تو می گذرد
ولی پنجره های اتاقم
رو به نیامدن تو باز می شوند
می شود نامم را زمزمه کنی
گلویت همچنان
از زمزمه ی پروانه ها لبریز است
نمی خواهم
هرگز از رویاهایم دست بکشم
تو تا ابد
رویای بی انقضا ی من هستی
پاییز امسال هر روز
بهار دامن تو را می بینم
باز شدن گل ها را روی تنت می بینم
انگار همان پیراهن پر از گل را به تن کرده ایی
با گلهای ریز آفتابگردان
روبروی آینه قدی ایستاده ایی
و یکی یکی گلها باز می شوند
می شود بچرخی
تا عطر گلها گیجم کند
و در پیچش کمرت غوطه ور شوم

نشاطم
هر بار تو را زندگی می کنم
ولی اکنون که در تبعید عشقم
پرسه های ناسروده را
به آفتاب می رسانم
می شود بیایی
بیا من و تو
توی این خفقان سمج زندگی
مثل هیچ کس نباشیم
تو زیبا تر از آنی که تشبیهت کنم
دلربا تر از سرودن
رها تر از ذهن من
اما بیا
من و تو
خدایی بشویم از جنس حال
نفس بکشیم در ایوان شور
و همه هم را ببینیم.