نام

image
اندامت
ترکیب شعور و شراب است
لذت همزمان
فهمیدن و فراموشی”
می دانم روزی
دوباره
به هم خواهیم رسید
از کوچه های وسواس و بوسه
خواهیم گفت
من در شعر هایم
دنبال یکی از همه کهنه تر میگردم
و تو از میان موهایت
هنوز جوانی و شور را
بیرون می آوری
زمان چیست
این را تو پرسیده ایی یا من
شاید سرگذشت
من و تو باشد
که چطور از میان
تصنیف ها و شعرها گذشته ایم
عشق چیست
این را
تو پرسیده ایی یا من
می دانی
با پرسیدن این سوال
انگار بر دریایی لبالب نه از آب
که لبالب از واژه
سوار بر قایق کوچکی
که مه را می شکافد
هر بار پیش می روم
به سمت دروازه آخر
که نقطه پایان نام هاست
هر آدمی تنها
با یک واژه
می تواند عبور کند
و آن یکی
نام همه چیز خواهد بود
نام همه ی نام ها
می دانی
همه چیز برای من
فقط نام توست….

شعر | می بان

دقیق

سیب
نگاهم مثل همه
پیچکهای جهان”
همیشه زنده روزگار شده است
می شود بیایی لب پنجره
رو به کردستان بایستی
قول میدهم تمام اطراف
صورتت و بالا تنه ات
پر از پیچک خواهد شد”
راستی
این جمله بلند بلند
فکر کنید را شنیده ایی
واقعا تورا باید
بلند بلند دوست داشت
مثل اورست
که افتاب
برای ذوب برفهایش
کاری از دستش بر نمی آید
تو را باید
مثل جاده های طولانیی دوست داشت
که مطمئنی
در انتها به تو می رسند
تو را باید
مثل اقیانوسهای بی انتها
دوست داشت
که روزها و ماه ها
روی یک قایق
دستخوش امواج هستی
و خبری از خشکی نیست
و تنها اقیانوس است
که همه
کَسَت شده است
تو را باید مثل سلیقه ات
دوست داشت
تو را باید
مثل موهایت دوست داشت
که وقتی کنارشان می زنی
معنی دقیق روز را
همه می فهمند
تو را باید مثل دستانت
دوست داشت
که انگار آبشار زیباییست
که در پایش
رودی از جذابیت جاریست
تو را باید
بلند و بی واسطه دوست داشت
پستچی دیگر معنی نمی دهد
بی واسطه گیرا تر است
تو را باید
مثل آفریده شدنت دوست داشت
مثل همان موقع که خدا تنها بود
و خواست کاری بکند
زیبایی تورا ویژه خلق کرد
من تورا
بلند بلند
به همان ترو تازگی روز نخست
دوست دارم….

شعر | می بان

بغض

بغض
چشم هایم را شسته است
بانو
این یأس را
که بر دوش آرزو نشسته است را بردار
من
از همین جمعه های لعنتی می آیم
شبیه روزهای نا محدود حیات
که از زیستن جدا افتاده است
به پرنده و آسمان فکر کن
سهم بال هر پرنده
از آسمان چقدر است
می شود چشمانت را ببندی
پرنده بدون آسمان چه می شود
بگذار در آغوشت
پروانه شوم
من از پیله بدوشی هراسانم…

شعر | می بان

امید

image
از کابوس بدم می آید
کابوسها بی رنگ و مجهولند
پایان هم ندارند
چه می شود یک شب
سر وقتشان بیایی
رنگی بزنی
مثل سرخ انار لبهایت
می دانی
حرف لبهایت شد
پنجشنبه که می شود
امید به زندگیم بالا می رود
انگار می شود
تو را بیشتر دوست داشت..

شعر | می بان

غَلت

همیشه با تو
نیمه تاریک زندگیم را
رنگی دیده ام
می شود بگویی
در پشت پلکهایت
در چه فکری هستی
همراه دست هایت
که سونامی زیباییست
تا دنیا
در شب آرام گیرد
من چه کنم
با آن چشمان بالا برده به اخمت
و آن چانه نایابت
که تمام گهواره های زمین را
یک تنه حریفاست
چه فکری میکنی
که عشق من را نمی بینی
می شود من را
به میهن افکاره ببری
سیندرلای همه ی عمرم
تو را با چه سرودی بیارایم”
کولیان بازی گوش شانه هایت
همراه گلوی هزار قناریت
به نظرشان آشنایم
گاهی به غلت زدن های شبانه ات
فکر کن
غلت می زنی و من
سناریوی صدها فیلم تخیلی را می نویسم
غلت می زنی و
تمام عسل های مغازه کاغریب
از غربت در می آیند

غلت می زنی و
مزرعه آفتابگردان
شهر را در بر می گیرد
غلت می زنی و هنوز
آن غار تاریک
جاذبه توریستی
مانده است
غلت می زنی و من
هنوز به ترو تازگی روز نخست
دوستت دارم..

شعر | می بان

قدم

نارنجی ناگهانم
من هنوز فراموشت نکرده ام
مثل کودکی
که میان کوچه پس کوچه های شهر
آواره است
مثل پیرمردی
که وقتی چشم هایش
به جای دوری خیره می شود
و غرق در رویای جوانیش میشود
تو دور شده ایی
و هیچ دوربینی
تو را به نزدیکی من نمی آورد”
ولی به بوسه هایت”
که فکر میکنم
برایم
صدها پنجره بسته باز می شود
از لای همینپنجرههاست
جهان دیگری را میبینم
هرگز به مرگ نمی اندیشم
کافیست
بوی پیراهنت هم اضافه شود”
خلاصه ی
همه بهانه هایم تویی
اخلاق انجیری من
تو همیشه
مثل درخت انجیر
بوی صبح می دهی
و گنجشکها در خنده هایت
بالا و پایی می پرند
باور کن
هرگز آدم حسودی نبوده ام
ولی گاهی
حسودی را تجربه میکنم
به خیابانها و درختهایی
که هر صبح رد قدمهایت را
بدرقه میکنند
به نوشیدنی هاییکه میخوری
به ترانه هایی که می خوانی
خوشا به حال
جمله و کلماتی که در ذهنت
زندگی می کنند
می دانی
دلم میخواهد
یکبار دیگر
هرچند یک لحظه
شعر را
غار را
سفر را
با دستهای زیبایت
از اول قدم بزنم..

شعر | می بان

توت

بزم
اردیبهشت باشد
همان ماهی که
همیشه با تو آنرا اشتباه می گیرند
هر از گاهی رگباری نابهنگام
همه را غافلگیر کند
باران همه سبزه و دشت را خیس کند
برگها صورتشان را بشورند
هوا در بهترین حالت ممکنش باشد
ولی تو نباشی
هر بار
وقتی خاطراتمان
از ذهنم میگذرد
انگار با پیراهن سفیدی
دارم شاه توت می چینم
می دانی
کنار تو ممکن”
و احتمال”
همه چیز خوب است
رعد و برق هم
که در آغوشت
پناهم می دهد
با پا در میانی باران
به زیر چترت هم می آیم
زیر لب دعا می کنم
باد بیاید
موهایت را هم
توی صورتم بزند
و برای یکبار هم که شده
زمین و آسمان
به سیم آخر بزنند
همه چیز قاطی شود
و تو میان بازوانم بیفتی…

شعر | می بان

خبر

رز
این روزها
خبری از من داری”
خودم را جا گذاشته ام
کنار تو
پشت درخت های کنار شیب محله اتان
یا شاید بالای تپه ها
یا روی رنگ سفید استخوانی خانه اتان
روی چوب عاج گونه ی میز غذا خوری”
یا سمت راست آشپزخانه اتان
یا پشت پنجره ایی که گاهی پشت آن می ایستی
و یا شاید در جاده ایی که
جنگل را دور می زند
و به دریا می رسد”
کاش فقط کمی
آنجای بدون من
مثل اینجای بدون تو می شد”
زندگی با تمام زیبائیش
با تمام شادی های کوچکی که می شناسم
نه به بلندای گیسوانت
نه از شهد لبانت
فراتر می رود
زندگی چیزی بیش از تو ندارد”
زمین لعنتی
چرخشی دو پهلو دارد
هم برای نزدیک شدن
و هم برای دور شدن”
آغوشت مقصد صدها پرنده مهاجر است
من هم همانم
دورترین جاده های جهان
را از یاد میبرم
تا دست های تو برای دیدن هست”
من هنوز به
خوشه های انگور
معلق انگشتهایت
ایمان دارم
درست زمانی که باد را نوازش میکنی”
همه چیز را با خودت برده ایی
از غم و حیرانی آه گرفته
تا مرداب بی نیلوفر و
زیبایی خدا گونه و چمدانت
جز من”
من همانم
که بهم گفته اند
آخرین بار
تو را با لباسی اسپرات
در حال نوشیدن قهوه دیده اند
می شود صدایم را بشنوی
تو کارَت چیز دیگریست
یادت نرود
به نارنج های لبخندت
صد اردیبهشت می شکفد
کاش یکبار دیگر
بر من نازل می شدی
مثل نوروز کودکی هایم…

شعر | می بان
احتمالا چون حرف های کسی نیست، مال من است. با ذکر منبع کپی کردن موردی ندارد