ابر

به تو که فکر میکنم

مثل سال بی باران به ابر

یادم از جهنم آمد

به گمانم

آتشی در کار نباشد

تنها با بوی کسی که دوستش داری”مجازات میشوی

دوباره اخم کرده ایی

و من سرشار می شوم

از آنچه که نیست”

و بیزار از آنچه که هست”

من در عکس تو را گریه میکنم

زندگی میکنم”

تمام جاده ها را می روم

بلکه نگاهت را برگردانم”

من فرسخها از تو دورم

ولی همین جا

پهلوی این سکوت و تنهایی

تو همیشه

مادر شعرهایم هستی…

می دانی”

یکبار پرسیدی چرا چشم باران خیس است..

گفتم

مثل گاه های بی هنگام من و تو”

بین ابر ها دعواست

ولی نپرسیدی

باران

چگونه است که بند می آید

تا بگویم

یکی از ابرها مثل من”

تحمل ندارد

خیلی زود آشتی می کند… 

 

شعر | ۵ می بان

شمع

روز عشق

شنبه شب است”

اما در هفته ایی که نیست

برای شام دعوت من هستی

برگهای نازک ریحان و سوسن

با رشته های باریک جوانه گندم

همراه برنج کلات و مرغ محلی

شرمین پلو داریم

روبه روی تو نشسته ام

در خانه ایی که مهمانی نیست”

یکشنبه روز خُلی است

نمی دانم چه مرگم شده است

تفسیر عشق می کنم

در تفسیری که نیست”

میز صبحانه را برایت چیده ام

بیرون هوا سرد است

ارده و شیره

کمی زیتون و برگ بادرنج

یا شاید نیمرو دوست داری

حالا تو بیا”

لقمه ای برایت گرفته ام

در خانه ایی که سفره ایی نیست”

 

دوشنبه رفتنت تعبیر دلتنگیم می شود

باز پنجره و دیوار

دست به یکی کرده اند

راست است ناهار می خواهی بیایی

تا سهم نفسهایم را ببینی

در هوایی که نیست

یک کاسه مراکشی گوجه له شده و گوشت سنجاقی

کمی سالاد و دوغ محلی

وسواس من و نگاه تو

همه را همانجا چیده ام

اما نگاه میکنم

در این خانه که دیگر تختی نیست

سه شنبه من و این محال بی تو

در مجالی که دیگر نیست

در گمانم عصر می آیی”

چایی عصر می چسبد

یک کتری قدیمی و قوری گل سرخی

کیک سیب و استکان و نعلبکی

همه دم کرده منتظر مانده ایییم

به پایه سیب خیره مانده ام

خوب می دانم در این خانه

دیگر کسی پایه نیست”

بو

چهارشنبه”این روز بی نام و خاطره

من و این میز لعنتی بدگمانیم

به گمانی که نیست

کوزه ایی کوچک و چند دانه دلمه ی حبه قندی

عطر سبزی و مزه ترشی

همه را جدی گرفته ام

دوباره چون آنروز می آورم

ولی یادم افتاد

که امروز دیگر آنروز نیست

پنجشنبه مثل دوست داشتنت است

انگار تمام روزهای هفته است

منتظر”در قراری که دیگر نیست

مانده ام

لبهایت آیه می شود

سراپا گوشم”چیزی بگو

در من چند سال می گذرد”

تو را به دستانت”

امشب را بیا”

بالش و تخت و چراغ و آینه

خوابی نیست

برایمان ندیده باشند”

ولی تنها منم

که ولگردم در خواب و بختی که دیگر نیست”

 

 

جمعه حس پیاده رفتن خوب است

کلاه نگاهت را روی سرم میگذارم

تو هم می آیی

ذوق کفش و شلوارم را حس میکنم

وقتی کنارت راه می روم

تو زیباتر از همیشه هستی

وقتی تو باشی

من هم دیده می شوم”

نمی دانم تو چند نفری

که در هفته من این همه کار دارم

زمان برایم درخت و بو سه است

من تو را تا ابد ساده دوست دارم

می شود کمی لبخند بزنی

گوشه لبهایت بالا که میرود

انگار بالهای پروانه ای زیبا

باز و بسته می شود”

حالا که پروانه ایی

یادی کن از شمعی که دیگر نیست…

شعر | ۲۰ می بان

سهم

 

پری

سال که نو می شود

دوباره یادم می آید”

هیچ چیز این دنیا

به استمرار عشق کمک نمی کند..

و من”

با این وسواس لعنتی کلافه ام”

چگونه امسال بنویسمت

جوری باشد که دلم می خواهد

چطور است”

مثلا بگویم

هربار که پلک می زنم

دوستت دارم

یا بین هر ثانیه عمرم

یا بهتر است بگویم

قلبم هر دفعه

تورا پمپاژ می کند”

علاقه ام”

بوی پیراهنت 

دوباره در تنم می وزد”

می شود امسال

از انگشتانت بپرسی

وقتی پیراهنت را می پوشی

آنها از دالان آستینت می گذرند

چه حسی دارند

سهم من از عطر تو

همان قدر گذرا بود..

ولی چنان تورا 

به خودم اضافه کرده ام

چنان از تو زیبا می شوم”

همه به من شک کرده اند

چه می خورم،چه می پوشم

دست خودم نیست

حرف تو که می شود

دست خودم کار می دهم

چیزی نمی شنوم

پُرحرف می شوم

همه چیز را درون چشم هایت تعریف میکنم”

امسال

بیشتر از تروتازگی روز نخست

می خواهمت

روی صحبتم”

با دکمه های پیراهنت است

شاید آنها بدانند

اندازه ی خواهش موج برای رفتن را…

 

شعر | ۲۷ می بان
احتمالا چون حرف های کسی نیست، مال من است. با ذکر منبع کپی کردن موردی ندارد