کفش

 image

راستی بانو”

از چشم هایت”

پنجره ایی ساخته ام

که هر بار مرا

به خنکای اردیبهشت می برد

به اعماق معدنهای یاقوت سیاه یمانی”

از لبهایت این روزها

دریچه ایی”

که واژه را به سرزمین سرخ بوسه ها

و به ماه شهریور آغوشت برساند

شعر هایم هر بار از تابستان دستهایت بالا می روند

تا در سیاهی چشم هایت

رنگ بگیرند

میشود

جایی نرویی

آخر دلم توست”

تو نباشی نه دستهایم

تابستان دارد

نه چشم هایم دریا

میشود دوباره بخندی

بگذار دنیا تمام شود

شاید شروعی تازه هم در راه باشد

اینبار شاید اندوه هرگز تکرار نشود

می خواهم این بار

کنار ساحل”

موهایت”

زیر لبخند ماه”

روی تنهائیم بریزد”

دسته ایی ستاره

از گیسوانت آویخته باشی

و با هم همه آسمان را دنبال خودمان بکشیم

می خواهم

همه ی مقصد های دنیا به حوالی تو برسد

مثل رسیدن باران به زمین

در آغوش هم

از مرزهای عاشقی

به سرزمینهای نو برسیم”

اولین قانونش را من بشکنم

و آخرین باید ها را تو”

بعد آرام آرام

در حبس سینه هم باشیم”

به اینجای شعر که رسیدم

واژه های راه نابلد زیادی

به گلویم رسیده اند

نمی دانم شعر میشوند یا بغض”

همه چیز

بستگی به کفشهای تو دارد

می شود بیایی

دوباره روی فرش راه بروی…

شعر | ۱۵ می بان

از شعری بلند تر..

آه ای مجلل”
وقتی تو آمدی
با چشمهای کاملا بسته
و نفس های ممتد بی اختیار
لبریز از بی تفاوتی های دلچسب
روز و شب را
مشغول لمس حس خوشبختی بودم”
دوست ندارم به واژه بِکِشَانمت
هیچ واژه ای بلد نیست تو را
فقط باید این خوشبختی را سر کشید”
می شود برای همیشه
به عاشقانه های
آرام چشم های تو سفر کرد و بر نگشت”
می شود
در بوی موهایت یک عمر زندگی کنم
می شود لباسهایت را
روی یک عمر نابینایی دلم بگذارم”
میشود..

شعر | ۲ می بان

قلب

image

با شکوهم”

در گستره اندامت

فرشتگان بالهایشان را

تا آستانه پرواز گشوده اند

میان آن همه زیبایی محصور مانده اند

به هر طرف بخواهند بروند

تو پیش آنهایی”

تنها روح شب زده م بود که پر کشید”

نمی دانم اگر روزی این حروف دربه در

واژه ایی نیابند

چه می شود”

دست به قلب می شوم

قلبم برایت حروف می شود

واژه می سازد

و تو را

به سرخ ترین و داغ ترین کلمات خواهد نوشت”

 

من در این برزخ و غربت

از تو بهشتی ساخته ام

خبری از جوی روان و شیر و عسل نیست

هر چه هست تویی

تویی که به وسعت خود بهشتی

به اندازه قد وبالای عشق”

به قدر مرام دلچسب مَی

تو مثل اکسیژن

در من تکثیر شده ایی”

میان خوابهایم راه می روی

و در شعرهایم غلت می زنی

و پشت پلک همه ی زندگیم نشسته ایی”

بی شک

تو باغ دلگشای حوصله ام هستی

به اندام مرمرینت

و لبهای به تاک نشسته ات

که نگاه میکنم

در وجودم مَی زاری از تو موج می زند

که مَیِ نابش از کوهسار سینه هایت سرچشمه گرفته است

بویش را از حوالی چین دامنت گرفته است

و طعمش را از انگور لبهایت”

می دانم

همه فهمیده اند

این شعرهای ناگهان

از سرزمین اندامت آمده است..

شعر | ۱۵ می بان
احتمالا چون حرف های کسی نیست، مال من است. با ذکر منبع کپی کردن موردی ندارد