غَلت

همیشه با تو
نیمه تاریک زندگیم را
رنگی دیده ام
می شود بگویی
در پشت پلکهایت
در چه فکری هستی
همراه دست هایت
که سونامی زیباییست
تا دنیا
در شب آرام گیرد
من چه کنم
با آن چشمان بالا برده به اخمت
و آن چانه نایابت
که تمام گهواره های زمین را
یک تنه حریفاست
چه فکری میکنی
که عشق من را نمی بینی
می شود من را
به میهن افکاره ببری
سیندرلای همه ی عمرم
تو را با چه سرودی بیارایم”
کولیان بازی گوش شانه هایت
همراه گلوی هزار قناریت
به نظرشان آشنایم
گاهی به غلت زدن های شبانه ات
فکر کن
غلت می زنی و من
سناریوی صدها فیلم تخیلی را می نویسم
غلت می زنی و
تمام عسل های مغازه کاغریب
از غربت در می آیند

غلت می زنی و
مزرعه آفتابگردان
شهر را در بر می گیرد
غلت می زنی و هنوز
آن غار تاریک
جاذبه توریستی
مانده است
غلت می زنی و من
هنوز به ترو تازگی روز نخست
دوستت دارم..

شعر | می بان

قدم

نارنجی ناگهانم
من هنوز فراموشت نکرده ام
مثل کودکی
که میان کوچه پس کوچه های شهر
آواره است
مثل پیرمردی
که وقتی چشم هایش
به جای دوری خیره می شود
و غرق در رویای جوانیش میشود
تو دور شده ایی
و هیچ دوربینی
تو را به نزدیکی من نمی آورد”
ولی به بوسه هایت”
که فکر میکنم
برایم
صدها پنجره بسته باز می شود
از لای همینپنجرههاست
جهان دیگری را میبینم
هرگز به مرگ نمی اندیشم
کافیست
بوی پیراهنت هم اضافه شود”
خلاصه ی
همه بهانه هایم تویی
اخلاق انجیری من
تو همیشه
مثل درخت انجیر
بوی صبح می دهی
و گنجشکها در خنده هایت
بالا و پایی می پرند
باور کن
هرگز آدم حسودی نبوده ام
ولی گاهی
حسودی را تجربه میکنم
به خیابانها و درختهایی
که هر صبح رد قدمهایت را
بدرقه میکنند
به نوشیدنی هاییکه میخوری
به ترانه هایی که می خوانی
خوشا به حال
جمله و کلماتی که در ذهنت
زندگی می کنند
می دانی
دلم میخواهد
یکبار دیگر
هرچند یک لحظه
شعر را
غار را
سفر را
با دستهای زیبایت
از اول قدم بزنم..

شعر | می بان

توت

بزم
اردیبهشت باشد
همان ماهی که
همیشه با تو آنرا اشتباه می گیرند
هر از گاهی رگباری نابهنگام
همه را غافلگیر کند
باران همه سبزه و دشت را خیس کند
برگها صورتشان را بشورند
هوا در بهترین حالت ممکنش باشد
ولی تو نباشی
هر بار
وقتی خاطراتمان
از ذهنم میگذرد
انگار با پیراهن سفیدی
دارم شاه توت می چینم
می دانی
کنار تو ممکن”
و احتمال”
همه چیز خوب است
رعد و برق هم
که در آغوشت
پناهم می دهد
با پا در میانی باران
به زیر چترت هم می آیم
زیر لب دعا می کنم
باد بیاید
موهایت را هم
توی صورتم بزند
و برای یکبار هم که شده
زمین و آسمان
به سیم آخر بزنند
همه چیز قاطی شود
و تو میان بازوانم بیفتی…

شعر | می بان

خبر

رز
این روزها
خبری از من داری”
خودم را جا گذاشته ام
کنار تو
پشت درخت های کنار شیب محله اتان
یا شاید بالای تپه ها
یا روی رنگ سفید استخوانی خانه اتان
روی چوب عاج گونه ی میز غذا خوری”
یا سمت راست آشپزخانه اتان
یا پشت پنجره ایی که گاهی پشت آن می ایستی
و یا شاید در جاده ایی که
جنگل را دور می زند
و به دریا می رسد”
کاش فقط کمی
آنجای بدون من
مثل اینجای بدون تو می شد”
زندگی با تمام زیبائیش
با تمام شادی های کوچکی که می شناسم
نه به بلندای گیسوانت
نه از شهد لبانت
فراتر می رود
زندگی چیزی بیش از تو ندارد”
زمین لعنتی
چرخشی دو پهلو دارد
هم برای نزدیک شدن
و هم برای دور شدن”
آغوشت مقصد صدها پرنده مهاجر است
من هم همانم
دورترین جاده های جهان
را از یاد میبرم
تا دست های تو برای دیدن هست”
من هنوز به
خوشه های انگور
معلق انگشتهایت
ایمان دارم
درست زمانی که باد را نوازش میکنی”
همه چیز را با خودت برده ایی
از غم و حیرانی آه گرفته
تا مرداب بی نیلوفر و
زیبایی خدا گونه و چمدانت
جز من”
من همانم
که بهم گفته اند
آخرین بار
تو را با لباسی اسپرات
در حال نوشیدن قهوه دیده اند
می شود صدایم را بشنوی
تو کارَت چیز دیگریست
یادت نرود
به نارنج های لبخندت
صد اردیبهشت می شکفد
کاش یکبار دیگر
بر من نازل می شدی
مثل نوروز کودکی هایم…

شعر | می بان

تاب

شب
برف”
پائیز را
دست به سر کرد
دانه های برف
به بغض هایم خیره مانده اند
تو رویت را برگردانده ایی
و من”
اندوه جانکاه یکصد سال بی بهار را
گریه می کنم؛
سخت است این روزها
که هر دو گم شده ایم
نیازی نمی بینی بدانی کجایم
اما چگونه است
که باز این تویی
که همه جا تکثیر می شوی”
دوباره دوست دارم نگاهت کنم
چشم هایت”
آه از چشم هایت”
هنوز می خندند
به موهایت
که باد را نقاشی می کنند
بیتاب این تصویرم
این شعری ناتمام است
می شود تابم ندهی”
سال نو مبارک

شعر | می بان

پُز

شب
امشب
هم لبخندم تلخ تر از همیشه است
هم چشمانم
اشک بار تر از آن سالها”
امشب تمام ناگفته های دلم را
نذر آرزوهای تو میکنم
امشب حافظ
به لبخند تو پُز میدهد
امشب دهان هیچ پسته ایی
بسته نمی ماند
وقتی تو میخندی”
من را
دوباره به آن شب های خوب ببر
من آخرین بازمانده ی
قدر دانی از تو هستم”
امشب تو چه نیمه ایی”
باور کن
تمامِ گمشده ایی”
ولی ببین چرا
این همه پیدایی”
قرار امشبمان
لابه لای افکارم
یا وقت مستی
یا در خوابِ بدون لالایِ من بیایی”
انارم”
من باز امشب
زیر این رگبار بی ملاحضه ی انتظار
حل شده ام ذره ذره
چند یلدا بمانم
به امید لبخند دوباره ات”
ولی تو همه ی سال منی
تو را باز سرودم
درین یلدای بی
ب ه ب ه
گفتنت..

شعر | می بان

جُرم

image
سالهاست
در این وادی تنهایی
دوست داشتنم جرم شد و
فریادم جرم تر”
شعرم محکوم به بی مخاطبی شد و
خودم شاعر یک طرفه”
ولی در من
دوست داشتنت
و خیالت
ضرب در آسمانهاست”
جای تک تک عکسهایت
و تک تک جمله هایت
روی تنم درد می کند”
من آنم که رفتن را بلد نمی شود
امسال پاییز
زیر همه ی خش خش های باورم به تو
گامهای تردیدی بود
که حاصلش دیوانگی دوست داشتنی
آمیخته با غم پاییز غم انگیزم شد”
من مرگهاست
نه امیدوار به چیزی هستم
نه هراسان از چیزی
ولی من و زایش این همه
رویای لال
منصفانه نبود
من با تو شادی کوچکی داشتم
هر روز غزل خوان و باده به سر
می آراستمت
ولی اینگونه شد
من و مشق گریه هایم
از برگ ریزان جلو زدیم..
می شود بدانی
چه شد”
در بُهت محض
نگاهی به خاطراتی که ذره ذره اندوخته ایی
مثل پولهای قلک
سلام هارا دانه دانه جمع کنی
جزء به جزء نگاهها را از بر کنی
مثل تصاویر کتاب کودکی
روزی ده ها بار نامی را بسرائیی
مثل لالایی مادر
آشیــان بی پناهــی دلت ، دلــهایی باشــد
و ُ
نگاه آرزوهـایت به سخــاوت دستــانــی
اما
دست از سرت برندارد کابوس
بی تویی”
در همه چهره ام
در ذهنم پخش می شوی
می دوی
شبیه واژه های ناگهان در اکنونم”
ردِ خاموشی تنها شمعی هستم
که ردِ قدمهایت
مسیر گذرم شده
و تا ابد می آفرینمت
ای شعر بی مخاطب من..

شعر | می بان

image

ئازیزه که م”
انقدر من پیش شعر
از مهربانی چشم هایت
و قلب زیبایت
گفته ام”
که الان اصلا روی آن را ندارم
که بگویم
دلم را هزار تکه کرده ایی”
چگونه بگویم
رسیده ام
به قله ی تنهایی محض”
جایی مُشرف
به دشت های مشکوک و زیبای عشق”
در هاج و واجِ بغض و دلتنگی
و سرمای قرار و بیقراری”
سرریزم
از ابهامی عجیب تر از رفتنت”
چون سراسیمگی خوابهای بی تعبیر
که چون امیدی کاذب از آینده
پیکر عقلم را به آتش می کشد”
می شود از موهایت”
که زبان باد را بلد است
بخواهم”
بگوید
کسی اینجا
در آستانه ی خاکستر شدن است…

شعر | می بان
احتمالا چون حرف های کسی نیست، مال من است. با ذکر منبع کپی کردن موردی ندارد