شب

image

امشب هم لبخندم شیرین است

هم چشمانم اشکبار”

امشب

می گویم کاش خیابانی بودم

در مسیر راه رفتنت قرار می گرفتم

و من تا یک متری خدا

پژواک بوی تو می شدم”

کاش امشب می آمدی

درمن می نشستی

تا آن گرمای باستانیت

در روشنایی مه آلود ذهنم

تکرار می شد”

ای کاش بهانه ایی

در اطرافت بودم”

و می شد نگاهت کنم

 

آخر میدانی

قبیله فکر من

امشب سوی تو کوچ کرده است

حیف انار خوش رنگ من

که عاشقانه ترین نوشته هایم

همیشه از فاصله دور”

به تو خیره شده اند”

می دانم

زیبائیهای آنجا

بیشتر از یک ایستگاه دوام نمی آورد

می شود امشب

در میان این شعر انگونه که می نویسمت بنشینی”

کمی صدایم شوی

من هنوز دارم  لحظه هایی را می خوابانم

که نگاهت را دیده اند

 

من وآنهایی که در عکس میبینی

حقیقت دارد

تورا دوست داریم”

و امشب در جمع مایی”

وقتی چشم هایت

مکث می کند

یلدا به هم می خورد

و همین کافی است

تا حافظ ساعت ها

میان آمدن و رفتن  سرگردان بماند..

image

امشب من صدای باران را

از شانه هایت می شنوم

و از لبهایت انار جمع میکنم

میدانی زیبائیت

چیزی نیست

امشب  گم شود

زیبائیت روی همه ی اشیا پهن شده است

باور میکنی قلبم”

به لهجه ی رفتار دستهایت می تپد

امشب به شکل دوستت دارم است”

گفتگوی شعر من

با اندامت است

و خدا وزندگی”

آن لحظه هائیست که پلک می زنی

کنار کامرانی”

نام دیگر تو است

امشب هم گُم کرده ام

هم گُم شده ام”

با تو من امشب

به همان غار برمی گردم

و کنار صخره ایی

که اولین دوستت دارم ها

روی آن حک شده است

تو را بغل می کنم..

یلدا نیست امشب”

مگر دانه های انار

دزدکی از بین انگشتانت بریزند

و پای چشم هایت

در میان باشد…

شعر | ۲۱ می بان

اینستاگرام

از همه ی عزیزان دعوت میکنم

مَی زار را در اینستاگرام همراهی کنند…

ممنونم از همدلی تمامی دوستان…

image

FOLLOW MEYZAAR ON INSTAGRAM..

MEYZAAR..

دسته بندی نشده | ۲ می بان

جان

image

در این بعدازظهرهای زود تاریک

هوای تو

به سرم زده است”

و قلب تنهایم

سازگاری عجیبی

با اکسیژن مطلق اندامت دارد

از این تُنگ بی روزن اینجا

تا خیابانهای

خیس و خلوت آنجا

که بیشتر به چشمانم می ماند

بی قرار ایستاده ام

روی لبه ی تنهایی بی انتها

رو به کورسوی مشکوک آزادی

غوطه ور در

دلتنگی و چه می شود”

درک برایم

نامفهوم است و

فهم بی تعبیر”

اما رو به آغاز فصل سرد

تو را نگاه می کنم

می دانم”

روزی برای همیشه

دلم برایت تنگ می شود”

دستم را از میان موهایت

به گونه هایت می رسانم

خدا سرک می کشد

وقتی می بوسمت

فرشته ها جاسوسی می کنند

وقتی تو را بغل می کنم

یاسها و پیچک ها

نجواهایشان به قدری بلند است

که حواسمان را جمع می کنند

حتی الان که از تو می نویسم”

نمی شود با تو تنها باشم

دوباره به ناچار

به پائیز رو می اندازم

پائیز”

ادامه بوی تو است”

وقتی راه می روی

برگها دوست دارند

فرش راهت شوند

و من از میان ازدحام آنها

شعرهایم را جمع می کنم

کنار هم می چینم

تا شالی

به رنگ دوستت دارم را ببافم

و روی شانه هایت بندازم

می شود

بعدا آن را بتکانی

تا بین درختان زمزمه بهار را بیفتد

تا من باز به خودم بیایم”

آخر میدانی

انقدر بی حرکت به تو زل زده ام

که شب پره ها در چشمانم لانه کرده اند

می شود به من که رسیدی

کمی بایستی

تا جان بگیرم..

شعر | ۴۱ می بان
احتمالا چون حرف های کسی نیست، مال من است. با ذکر منبع کپی کردن موردی ندارد