سیب

سیب

کاش خدا بیاید

و پنجره اتاقت را باز کند

باران ببارد

و تو یاد هوای دونفره بیفتی

و من برایت بنویسم

کاری به آمدن بهار ندارم

اندام تو بهترین فصل سال است”

ای اردیبهشت پیش رو”

این خدا اُمین بار است

که می گویم دوستت دارم”

باید دوستت بدارم

که سال نو شود

ماهی ها پشتک بزنند

شمعدانی هازرد نشوند

تا همه حوصله اشان را روی کل سال پهن کنند”

تا مبادا بدهکار آفرینش شوم

تا خانه امان را سیل نبرد”

وقتی چشم هایم را میبندم

آفتاب بیشتری هست

که به تو فکر کنم

چشم هایم بی آنکه همدیگر را ببینند

در دیدن تو تفاهم دارند”

امسال خودم را به دست یک شعر داده ام

تا بیایم از شکوفه های منجمد نشانی ات را بپرسم

یخهایشان باز شود

تا مرا کنار پرستویی که هرسال

بر پیشانیت لانه می سازد بیاورد

این شعر میداند

از دنیای بدون تو می ترسم

این شعر وحشت این خیال سمج بی تویی را

از اتاق جارو می کند

کمک میکند

بیشتر از همیشه پنجره ها و دیوارها

دست به دست هم بدهند

تا سهم نفسهایت را

از هوای همین نبودنهای محض

برای مبادای نبودنت نگه دارند

ولی این شعر میگوید

شعر وبغض

به ابرهای آبستن هیچ فصلی ربطی ندارند”

 

بیا و دوباره سیب بچین

تا دنیایم دوباره آغاز شود

شعر هیچ بهانه ایی ندارد

تو هستی”

عطر لب هایت است

و تن ات است که اردیبهشت است”

شعر رد خاتمه گفت”

امسال بهارنارنج خواهم چید از اندامت

دوباره می شود

فصل عاشقانه های بِکر

لطف میکنی پنجره اتاقت را باز کنی

به پرنده قلبم سپرده ام

همه ی سال

لب پنجره بی وقفه برایت بخواند…

شعر | ۱۷ می بان

زن

می دانــــــــــــی

رگ های آبی آسمان

با مانتـــــــــــوی تو همانگ است

ولی قاصدک به تو رسید

خبرش یادش رفت

لبــــــــــانت هم

فرشته ی کوچکی ست

از دردهایی که مال خودش نیست

قرمـــــــــــز شده است

دیروز در قهوه خانه یکی میگفت

گوش چپــــــــــش دیگر نمی شنود

از بس که شوهرش

راســـــــــت دست است..

هشت مارس

روز جهانی “زن” مبارک..

شب نوشته ها | ۳ می بان

زخم

زمستان” بی تو
سالی بی بهار بود”
بهــــــــــــــــار پیش رو هم
دستش رو شده است”
گمان نمی کنم
آبی گرم شود
قلبـــــــــی بلرزد
بوسه ایی راهش را گم کند
می خواهــــــــــم
آنقدر به عقب برگردم
که در دهانه آن غـــــــــار کوچک

منتظر آمدنم باشـــــــــــی

عکس دیگری را کنده باشی

همه جا نقاشـــــــــــــــــــــی های تو باشد

من از شکار بیایم”

دیگر خبری از حرف نبود

فقط زخـــــــــــم هایم را به تو می سپاردم

تـــــو هَم “

گونـــــــــــــه هایت را”

به شــــــــــــــانه هایم..

شعر | ۴ می بان
احتمالا چون حرف های کسی نیست، مال من است. با ذکر منبع کپی کردن موردی ندارد