گل

photo_2017-04-03_16-02-47

بهار شد

و من خانه ام را تکاندم

از بس نگاه کردم

به این آینه لعنتی

که انگار کم آورده ام در پیدا کردنت

می دانی پی جوی توام

پی بوی تو هم هستم

همه جا را زیرو رو کرده ام

اما بر عکس دیگران

همه چیز آغشته به تو بود”

حالا با این بی عیدی ترین

حالت این عید چه کنم”

من برای بودنت

خیلی خدا را بغل کردم

منتظر بابونه و باران  هم نبودم

فقط خاطرات را زیرو رو کردم

چنگ زدم

خیلی چیز هارا اصلا دست نزدم

مثلا مرور بودنت را

جای لبت روی لبی قلیان!

من تمام پیرامونی که تو از آن رد شده ایی را پرستیده ام

می شود دوباره نگاهم کنی

آخر میدانی”

وقتی که صدایت می زنم

براستی زمین جای قشنگی می شود

جانی تازه می گیرد

نگاهم کن

لبخند بزن

مرا از این انجماد بی ممکن

از این رخوت آغشته به رنج بِرَهان

صدایم بزن

که بیجان جان بگیرد

بخند

که رگهایم لبریز تو هستند

راستی

یک چیز دیگر هم بگویم

اگر در اراده غیر ممکن چند تمدن

در نظاره گذر عصر یخبندان”

کمی بگویی دوستت دارم”

تمام خشکها

سبز می شوند

همانند گل سرخی که گوشه ی لبهایت

هنگامی که میخندی می روید”

بانوی شعرم

دوباره بخند

که زمستان به آفتاب

و

من به تو

خاتمه پیدا کنم…

شعر | می بان

تو

 

بیقرار

تمام

زنان جهان

صرف تو شده است

باور کن

همه ی قرار هایم  را

صرف بی قراریم می کنم

اگر تو

اندکی قرار من باشی…

شعر | می بان

رنگ

کافه

دیوانگی من
جوهری است
که تنها تو را مینویسد
این را می دانستی
تو همیشه ایی
هر بار که شعری را می نویسم
در پایان انگار
آغاز می شوی”
درست مثل سلام بعد از نمازی”
این حالت آشفته ی من را
یک جفت کبوتر سفید
که یکی همیشه پرواز می کند
و دیگری
بالهایش را در خاطره ایی دور
به یاد می آورد
خوب می فهمد”
من حق دارم آشفته باشم
هر بار اسمت را آوردم
باران گرفت
خوابت را دیدم
بهار شد
رد عطرت را گرفتم
اردیبهشت شد
مانده ام براستی
تو دختر آسمان نیستی که اینگونه
همه ی سال
در نبودنت گریه میکند
می دانم روزی به هم هوایی هم میرسیم”
امروز برگشته ام پاسداران
همان کافه ی قدیمی
که دَور خاطرات پراکنده امان می پلکد
من و یک عالمه حرف سپید
که زیر چشم هایم ورم کرده اند
می خواهم به روی خودم نیاورم
بغض هایم را
به پای رنگ خودکارم بگذار
که از سیاهی نبودنت نوشته است
من در این انتظار کشنده
طعم قهوه را به خود گرفتم
کجایی ستاره ی زیبای من
من و قهوه و این خرس عروسکی
روی دست این کافه مانده ایم
انگار ساعت خدا هم
برای أمدنت خوابیده است
در کدامین منظره گیر کرده ایی
که نمی آیی”
ولی سیاه چشمم
اگر این نیامدنت دوری است”
می گویند
دوری نشانه ی دوستی است
باور کن
اگر اینجوری باشد
تمام فاصله ها برای من
منتهی به بهشت است…
روز عشق بر تو مبارک

شعر | می بان

شات


میان هوا
روی آب
لبه ی هر تیغ
میان هر شات الکل لعنتی
کنار بی فرجامی زیاد
در آغوش خدا
در گردن مجسمه آزادی
نوک بینی ابوالهول
به مدلهای مختلف
ببینم
سرم را به نشانه تعظیم
فروز آورده ام
بوسه ایی بر دستانت را
هر جا که بروی گذاشته ام
از تو با همه چیز صحبت کرده ام
با همه کس
اسمت را تکرار کرده ام
و گفته ام
کمی از اقتدار پوسیده ی بنایتان
دست بکشید
نگذارید
مثل آنانی شوند
که دیگر سرشان رو به آسمان نیست
نگذارید اندیشه های
سوگوار این روزهای تلخ
آنان را از پا دراورد”
یادتان باشد
برای آنان
گهواره و دنیا یکیست
هردوتارا تکان میدهند..
هشتم مارس
روز جهانی “زن” بر تویگانه ام مبارک

شعر | می بان

لحن

image
برای سال رفته
و اینکه می آید
چه بگویم
سال نو
دوباره چیزی جز تو ندارد
من لحن صد بابا نوئل را
به دوش می کشم”
صدای زنگوله کوچک سنجابی
که روی شاخه ایی برفی
کمی راه می رود
و مکث میکند هستم”
این انجماد تلخ تنهایی
با تو حتی در تعبیر
قطب هم نمی گنجد”
با تو
همه جا لحن درخت کریسمس و
کادوهای پایش است
لحن سال نو
فقط تویی
همه چیز از تو نجوا میکند”
لحن خواب روی تخت مانده
لحن ریزه های برف
روی شانه هایت”
دوباره امسال برقص
من ذوق زده ساقهایت هستم
که وقتی می رقصی
یکصد رمان را می نویسد”
من شاعری
که لهجه ی پیراهنت را بلد است’
من همیشه با قلبم ادامه می دهم
فرق است میان لحن باد و صدای قلبم
باد ادا دارد,
وقتی لای موهایت محو می شود
ولی قلبم با تو مانده است
تقصیر خلقت نیست
این تفاوت تو با غیر توست
خدا”
خودش تورا آرایش کرده است”
در اخبار
در تعریف و توصیف
در حروف صدا دار و بی صدا
در تمام واژه های بِکر
تو نمی گنجی”
تو آشوب آینده ایی
چشمهایت
اراده ی یکصد کشور است”
ای صاحب شکوه
دوباره بیا
مرا به رسم نگاهت مهمان کن”
من را
میان برف و زرق و برق سال
صدا بزن
من تجمل یک تمبرم”
مرا روی هدیه هایت بزن
من را
میان افرا های آنجا ببین
در هر مهمانی صدایم بزن
چشم های من
برای جستجوی تو
پیدا شده است
من مادرزادترین
دلداده ی این صده ام
وتو ترانه ترین زمزمه خدایی”
“سال نو مبارک”

شعر | ۳۳ می بان

عهد

image
امشب
نه لبخندم شیرین است و
نه چشمانم اشکبار
من فقط
با انتظار به سر می برم”
جایی میانِ
نگاهی خیره مانده
و عطری گیج”
امشب
چشمهایم
رسالتی بیش ندارند”
گرفتن ردِ نام تو
لابه لای انار
کنار حافظ
بین آجیل ها و خنده ها”
در مسیر پایین آمدن
دانه های برف
در جمع های آبکی”
دو مهمانی های یکباره”
من امشب”
چون درختی کهنسال
دلم را به ریشه ایی
رویایی بسته ام
و خسته ام
از آغازی دیگر از صفر”
ولی بیشتر هلاک انگشت هایت شده ام
که امشب موهایت را
شانه کرده است”
این آبشار سیاه رنگ یلدا
هرگز پَیِ چشمانت را
ندیده است”
من دوباره
درین آغاز نو
سر راه خیالت
به کمین نشسته ام”
می شود امشب
فقط امشب”
من و خیال تنت را
در فال ببینی”
یلدای بدون تو
حوصله می خواهد
مانده ام”
مگر حوصله را هم
تو بوجود آوردی”
اصلا هرچه تو بیاوری و ببری
زیباست”
امشب به جای همه ی هِمهِمه ها
صدای تو را می بوسم”
و دلتنگی به سادگی
کمی آرام می شود”
یلدا مِهر است
و من در مهر با تو
عهدنامه ایی دارم..
من از عهد های ناشنیده ی تاریخم
این عهد
فقط بین من و توست”
بَىْنی وَ بْیْنک”
من نه علاقه ایی
به تاریخهای تحریف شده دارم
نه از جنس خیال گونه ی
اصحابانی که می خوابند”
من یگانه اُمَّتِ ایمان آورده
به چشم هایت هستم”
من نه امشب”
بلکه در دنیای دیگر هم
به شوق دیدارت می مانم..
یلدایت مبارک

شعر | ۱۸ می بان

رمز

image
پاییز امسال چه فصلی داشت
زرد تر و زیباتر بود
تمام برگهایی که
در اطراف خانه ات
افتاده است
و تو از کنارشان رد می شوی
تکه های من و فروردینند
این پاییز
کافه ایی
میان شعرهایم زده ام
قهوه هایش
شبیه چشمهایت است
تیره و خوش رنگ
پر از شعر و ناگفته ها”
طعم همیشگیش
آغشته به گونه هایت هستند
و بوی آن همان عطر توست
باد که می وزد
و صدای آن پشت در می آید
خود را به پنجره می کوبد
جز این صدا و این کافه
هیچ شادی دیگری
حوالی تنهائیم پیدا نمی شود
برای ورود به کافه ام
رمز عبور گذاشته ام
رمز و رازهای همه بسیار است
ولی من
دکمه های پیراهنت را
فقط دارم”
تو اگر بیایی
تمام چشمانم به پیشوازت می آید
باور کن
رویای تو
همه ی گمان زندگیم شده است
در خواب و بیداری هر بار
باور را می خوابانم
و لحظه را بیدار می کنم”
می شود دوباره بروی لای برگها
قدم بزنی
آخر می دانی
بخدا
من هرچقدر کلمات را
به هم بچسبانم
نمی شود
ولی باد وقتی لای موهایت
عبور می کند
شعر هایش خیلی زیباتر است”
در من همیشه کسی
دلشوره می زاید
سرت را برگردان
به سمت من”
دوباره مهتاب بنوش
آینه بی روی تو
خواهد مرد
و من بی معمای نگاهت
سرسام می گیرم
تو چرا این گونه بی منی”
من را باران
من را ماه
من را شهر
من را خیابان
من را درخت بدان
اینها همه
با دلتنگی من کامل شده اند
صدایم بزن
همه جا سرش را
خم خواهد کرد برایت..

شعر | ۳۴ می بان

رسم

هیزم
فقط
باید پاییز باشی
تا حالم را بفهمی
مثل همان آهنگ زیبا
آروم آروم
صدای خش خش
دیده به راه مانده ام را
زیر پای عابران
می شنوم
این روزها
زردتر
و سردتر
به همیشه های تنهائیم
هستم
میدانی
فقط باید پاییز باشی
تا بدانی
چه زجر عظیمی ست
وقتی پاییزت
حتی
از نیم نگاهی
و شانه ای گرم
خالی شده است”
این بار که آمدی
زودتر پاییز شد
از رسم نگاهت
وقتی عکس میگرفتی
از راه رفتنت
از کیف و لباسهای قشنگت
آغاز شد
و من و بوسه های آواره ام
در دهلیز
چند هزار ساله ی دلتنگی
در التماس و نی نی چشمانم
به زیگورات گونه هایت رسیدیم
گرمای باستانیت
هرچیزی را اردیبهشت کرد”
در سالنامه تنهایی من
همه ی سال پاییز نام دارد
و جمعه ها
سربداران وقت های بی حوصله ام
است
که طاعون بغض را
در شهر دلم شایع می کند
تا خیابان و کوچه هایش را
برای شعری دیگر
مهیا کنند”
از همان اول هم
پاییز بود که آمدی
و زمزمه های شعر و صدا
شروع شد
امسال پاییز
مبادای بودن توست
من با هر برگ که می ریزد
جوری به انتظار دیدارت
نشسته ام
که به تکرار
لحظه های نبودنت
تکثیر می شود…

شعر | ۳۱ می بان
احتمالا چون حرف های کسی نیست، مال من است. با ذکر منبع کپی کردن موردی ندارد