ماه

image

فراتر از تو”

مگر چیزی هست که بخواهم

امشب”

درست شبیه خیسی باران

چون بغض بی دلیل ابر

خواستنت”

شبیه خزیدن شعری در گلوم

تو را بر گستره ی پوستم

پهن کرد

خیلی وقت است

دور از تو هستم

مگر می شود تمام لحظه های ناگهان

این گونه یکجا داغ شوند..

این تفاوت تو با این جهان است”

 

برای آسمان سراسر آبی اندامت

پرنده می خواهی”

درست همرنگ پیراهنت

پرهایش تنیده در هم چون گوشواره هایت

بیاید لبه دستهای مسیح وارت بنشیند

و به خورشید سینه ریزت خیره شود”

برگها را که بالا می انداختی

تار نگاهم لابه لایشان به سمت پود لبانت گم شد

انگار می خواستند

زیباترین شال را دورت ببافند”

image 

آخر میدانی

من بوسه هایم را

از موهایت شروع می کنم

می خواهم چون پیچکی که سالها

تکیه گاهی اطرافش ندیده است

حریصانه به اندامت بپیچم…

 فقط تویی که دو نیمه ماه را اینگونه

یکجا داری”

چاله های سطح ماه

این بار صورتی است

بوی گلبرگ می دهد

می شود امشب

کمی آنها را لمس کنی و یاد من بیفتی

نمی خواهد کاری بکنی

فقط همان لحظه آغوشت را کمی باز کن”

تصادفی نیست

اکنون که غرق تماشایت هستم

باران می آید..

 

چیزی بگو

آهی بکش

واقعی تر خودت را نشانم بده

به چشمهای لا اُبالیم

اعتمادی نیست..

فقط می بینند و زیر نویس می کنند

این همه زیبایی را یکجا باور ندارند”

من خودم

در آنالیز اندامت مانده ام

این شعرهای برهنه

چیزی ندارند که بگویند

مگر التماس بفروشند..

image

لبخندم”

در فراز و نشیب اندامت

کلمات راه گم کرده اند

هنوز به حنجره ام نرسیده اند

تا برای زیبائیت نثارشان کنم

 می خواهمت

اینگونه که در صدایت

در عکست

در خودت

پرسه ور شوم…

می شنوی!!!

صدای دریا از چشمانم می آید

و صدها مرغ دریایی دلداده

به درونم سر می کوبند

انار لبهایت کجاست

یا تاکستان تنت..

می دانی

کنارت انگار

روزهای اولین خلقت است

بگذار از هر جهت بیشتر ببینمت

اینجا را نگاه کن

من را ببین

بگذار در تو ذوب شوم

بگذار از پا در بیایم

شاید بهانه ی رویش دوباره 

اولین جوانه لبخندت شوم..

 

 

 

شعر | ۲۹ می بان

فتح

image

دلم را ساده نگیر”

سالهاست

در محاصره موهایت است”

تا فتح مرزهای تنت

مگر چند “کوبانی”

راه است..

شعر | ۶ می بان

قدم

دار

امسال پاییزی ترینم

تو را پوشیده ام

چقدر به من آمدنت

آشوب باد را کم کرده است”

لبخندت را ادامه بده

هزار شکوفه را در دل این خزان

به تصویر می کشد

مبادا 

دست بکشی از نگاهت”

که خشکسالی اینجا قطعی می شود

من از نبض می افتم و

پاییز دیگر نخواهد رفت

همین شکلی بمان”

دریا قد درازی میکند

که به پایت برسد

نمی داند

از او بهتر

قدم برمیداری

زمین احیاء می شود”

آخر می دانی

داستان من فرق میکند”

از وقتی آغشته به دریای موهایت شده ام

مجنون دیگر در افسانه نیست

منم که دوستت دارم”

حق دارم”

لبانت

ترکیب شیر و عسل بهشت را 

به هم زده است”

می دانی

“عشق”

سایه خدا

بر روی زمین است..

می شود دوباره

پایت در میان باشد

تا زندگی دیگر

این پا و آن پا نکند..

پاییز

همه چیز را فرو میریزد

برگ و بغض را زودتر

تو من را نگه داشته ایی”

زیبا تر از این نمی شود

کسی چون “تو”

با آن چشمان سیاه

در شعرهایم می رقصد..

 

شعر | ۱۳ می بان
احتمالا چون حرف های کسی نیست، مال من است. با ذکر منبع کپی کردن موردی ندارد