رمز

image
پاییز امسال چه فصلی داشت
زرد تر و زیباتر بود
تمام برگهایی که
در اطراف خانه ات
افتاده است
و تو از کنارشان رد می شوی
تکه های من و فروردینند
این پاییز
کافه ایی
میان شعرهایم زده ام
قهوه هایش
شبیه چشمهایت است
تیره و خوش رنگ
پر از شعر و ناگفته ها”
طعم همیشگیش
آغشته به گونه هایت هستند
و بوی آن همان عطر توست
باد که می وزد
و صدای آن پشت در می آید
خود را به پنجره می کوبد
جز این صدا و این کافه
هیچ شادی دیگری
حوالی تنهائیم پیدا نمی شود
برای ورود به کافه ام
رمز عبور گذاشته ام
رمز و رازهای همه بسیار است
ولی من
دکمه های پیراهنت را
فقط دارم”
تو اگر بیایی
تمام چشمانم به پیشوازت می آید
باور کن
رویای تو
همه ی گمان زندگیم شده است
در خواب و بیداری هر بار
باور را می خوابانم
و لحظه را بیدار می کنم”
می شود دوباره بروی لای برگها
قدم بزنی
آخر می دانی
بخدا
من هرچقدر کلمات را
به هم بچسبانم
نمی شود
ولی باد وقتی لای موهایت
عبور می کند
شعر هایش خیلی زیباتر است”
در من همیشه کسی
دلشوره می زاید
سرت را برگردان
به سمت من”
دوباره مهتاب بنوش
آینه بی روی تو
خواهد مرد
و من بی معمای نگاهت
سرسام می گیرم
تو چرا این گونه بی منی”
من را باران
من را ماه
من را شهر
من را خیابان
من را درخت بدان
اینها همه
با دلتنگی من کامل شده اند
صدایم بزن
همه جا سرش را
خم خواهد کرد برایت..

شعر | می بان

رسم

هیزم
فقط
باید پاییز باشی
تا حالم را بفهمی
مثل همان آهنگ زیبا
آروم آروم
صدای خش خش
دیده به راه مانده ام را
زیر پای عابران
می شنوم
این روزها
زردتر
و سردتر
به همیشه های تنهائیم
هستم
میدانی
فقط باید پاییز باشی
تا بدانی
چه زجر عظیمی ست
وقتی پاییزت
حتی
از نیم نگاهی
و شانه ای گرم
خالی شده است”
این بار که آمدی
زودتر پاییز شد
از رسم نگاهت
وقتی عکس میگرفتی
از راه رفتنت
از کیف و لباسهای قشنگت
آغاز شد
و من و بوسه های آواره ام
در دهلیز
چند هزار ساله ی دلتنگی
در التماس و نی نی چشمانم
به زیگورات گونه هایت رسیدیم
گرمای باستانیت
هرچیزی را اردیبهشت کرد”
در سالنامه تنهایی من
همه ی سال پاییز نام دارد
و جمعه ها
سربداران وقت های بی حوصله ام
است
که طاعون بغض را
در شهر دلم شایع می کند
تا خیابان و کوچه هایش را
برای شعری دیگر
مهیا کنند”
از همان اول هم
پاییز بود که آمدی
و زمزمه های شعر و صدا
شروع شد
امسال پاییز
مبادای بودن توست
من با هر برگ که می ریزد
جوری به انتظار دیدارت
نشسته ام
که به تکرار
لحظه های نبودنت
تکثیر می شود…

شعر | ۳۱ می بان

گنج

تو را با کمتر کسی
در میان گذاشته ام
تو تنها گنج من هستی
خزانه ایی
که لابه لای این واژه ها
پنهانت کرده ام
در شعر من
اردیبهشت تویی
پرنده”
نگاهت است
یاس بوی پیراهنت
و ماه”
اندام زیبایت
چشم هایت را منظومه شمسی
و موهایت را
گندمزار های غرب نامیده ام
من واژه هایم را
چون نقشه ایی
برای یافتن تو
کنار هم چیده ام
کاشفان عشق
بعد ها از ما خواهند گفت
در وصف زیباییت
قلم ها خواهند زد
و دلتنگی من
مثال خوبی خواهد شد
آخر میدانی
دلتنگیم دائما
حال نهنگی به ساحل نشسته را دارد
اکنون که برگشته ایی
باور کن
ریه های من
بازدم نفسهایت را
کم آورده اند…

شعر | ۱۵ می بان

باد

می دانم
روزی باد
این واژه ها را
از همین صحرای مجازی
خواهد برد
آن روز است
برای خیلی ها
کار و بار ایجاد می شود
همه عاشقت می شوند
مرلین و مالنای شهر می شوی
نگو نه”
من پیشگویی را
از چشمان تو آموخته ام…

شعر | ۹ می بان

بهانه

Untitled
باران بهانه ایی شد
تا من پاییز را چون پیراهنی
تنم کنم
و در میعاد باد و برگ
دوباره دل به آمدن بهاریت ببندم
لحظه ایی از شانه ات
کافی است”
تا زمان تاریخ عاشقی را
به دلتنگیهای یک کاغذ برگرداند
کاغذی از صفحات
تاریخنامه عاشقی جهان
بدنبال رد عطر
بیرون در مانده ات”
در این پاییز
که همه به لاک خود فرورفته اند
به چشمانت می رسم
جنگ نرم پاییز و چشمانت
معجزه ائیست
معجزه ایی که خدا هم
هوس میکند
دوباره پیامبر راهی زمین کند”
باد”
که از لای برگها رد می شود
انگار تو
روی تخت پهلو به پهلو می شوی
انگار تویی
با من
قایم باشک بازی می کنی
به نظرم الان
باید پشت درختی باشی
پیدایت نمی کنم
من همیشه تو را
با گل و برگ و درخت”
اشتباه می گیرم”
می دانی
پاییز فصل رازهاست
در کِز کردنها
در قدمهای نا مطمئن”
در بی فردایی رمق چشمها”
رازها بر ملا می شوند
ولی راز من
فقط”
غنچه ی لب های سرخ توست
مو های درباد
رها شده ی تو”

تاپ قرمز رنگت
طعم زیر چانه ات
واضطراب مدام دستهایت
که هرلحظه
زیبایی از آن چکه می کند”
راز من
کشف رویش جفتی بال
روی شانه هایت است
همزمان
در این بعدازظهر پاییزی
در هوایی گرفته و خاکستری
هنوز در پیچ و تاب
نوازشی پر آرامشم
من
تمام جزئیات بودنت را می پرستم”
باور کن
لحظه ایی که آمدی
همیشه هایم بهار شد
و زمستان من
پر پر شد
من مانده ام و همان آسمان”
آسمانی که
از زمستان هیچ نمی داند
دیدن دوباره ات
انگار آغاز یک ترانه بود
من در ماه های دو گانه ی گونه ات
در چهار فصل تنت
همیشه به پاییز که می رسم
فقط
وقت رسیدن انار”
لبهایت را می بینم”
حالا هم
میان چشم پنجره
که بر تن جاده می لغزد
نگاهم به جا مانده است
ای انعکاس فصل عاشقی”
دوباره بیا..

شعر | ۵۱ می بان

فُرم

image
ای با شکوه
امروز روبرویت
آنقدر عاشقی میکنم
که صورتم
تمام عمرت را
به یادت بیاورد
می دانی
روبه رویت می ایستم و میگویم
براستی یک زندگی کم است
برای آنکه
تمام راه های دوستت دارم را طی کنم
کم است این زندگی
تا تمام شکلهای دوستت دارم را
با تو در میان بگذارم
می خوام امروز
که نزدیکهای ظهر متولد می شوی
پنجره را باز کنی
آن درخت رو به رو من باشم
استکان چایی من باشم
و هر پرنده ایی که نامش را
از انگشتان تو گرفته است”
یک زندگی کم است
برای منی که میخواهم
تا ابد دوستت داشته باشم
امروز که می خندی
یک لحظه دستهایت را
زیر چانه ی خوش فُرمت بگذار
تا نظم همه زیبایی ها
به هم بریزد
خورشید قاطی کند
و ماه در روز بالا بیاید
تا مثل همیشه دست و پایم را گم کنم
در اتاق بدوم”
امروز آن کهربای
دو گانه ی چشمهایت را باز کن
تا خدا به خودش بیفتد
جهان را برایت زیرو رو کند
تو باید
دست راست خودش می بودی
هرجا تو باشی
هر چه زیباییت
زیر سر تو است
امروز که میخندی
و عطرت پراکنده می شود
با صدای بلند بخند
و کمی موهایت را تکان بده
هزاران
پنجره بسته
باز خواهد شد
وقتی باد از لای موهایت
به سمت شهر بیاید…
سیاه چشم شعرهایم”
تولدت مبارک…

شعر | ۷۰ می بان

روز

روز عشق
پشت پلکهایم
دریاهائیست
من عشق را دور و دیر ندیده ام
سالهاست
در مبتلا بودنم
و در وعده بی حوصله ایی
واژه می توشند از این صفحه
هر چه هشیار و مست است”
در این روزها
غوطه ور ورطه ی اندوهم
روبروی این آینه اشک پرست
ایستاده ام
نگاه می کنم به آن روز
همان روزی که
به نام شایدی در رؤیا
نام گذاری شده است
همان روزی که
نشانی از خنده هایت را دنبال کردم
رسیدم به آسمان
مگر میشود آسمان در زمین باشد
من از همان روز به باران سپردم
که نیاید
تا رد عطر تو را
از در و دیوار آسمان نشوید
من در آن آسمان زمینی
جدا شد دلم
از التها ب و سقوط
من و این نفسها
من و همه
به شماره افتادیم
نوازش و آغوش و جرعه ایی مهتاب
چون بیعت ستاره و نور
روزگارم
را از تیرگی رهانید
آمدی” تنها جانم به قربانت
یک سو تو بودی
گویی خدا شدی
یک سو من و دشتی پر از واژه
تو هر جا پایت را بگذاری
قدمگاه عشق نامیده می شود
این را به چشم
من دیدم
من و یک قافله بی سالار
تو و این همه برجک و بارو
بی هیچ مقاومتی
بغض هایم تِرَک خوردند
این گسل برای من طبیعی بود
آه ای ماه بالای سرم
واژه ها همه مجروحند
تو از آنسوی شعر می آیی
با همه ی زخمها
بلند شدیم از جا
دلگرم بودنت شدم
نفس هایت شکل ماندن شدند
من
جوانه های لبخند می شکفت از لبم
ولی پلک هایم را
از قافیه چشمانم خط زدم
مبادا محو شوی بانو
من و این شوق محصور
تو و آن همه خدا شدن
فقط رسالت دستهای تو بود
کشف این عریانی
ای نازعات من
اگر به احتمال ناممکن یک بوسه
یکبار دیگر صدایم بزنی
همه ی سبز ها سرخ خواهند شد
شبیه همان بوته ی گل سرخی
که بر لبهایت روئیده بود
تو را به اسم آب
تو را به روح روشن آنهایی که دوست میداری
تو را به بوسه های روز بحرانی
تو را به تعلیق زندگی
از بالهایم اندکی مانده
غوطه ور در بغضی بدون رسوب
اندازه پرواز تا پاییز”
من دلداده به توأم
عشقم را به داوری منشین”
من دلداده به توأم…

شعر | ۱ می بان

دقیق

سیب
نگاهم مثل همه
پیچکهای جهان”
همیشه زنده روزگار شده است
می شود بیایی لب پنجره
رو به کردستان بایستی
قول میدهم تمام اطراف
صورتت و بالا تنه ات
پر از پیچک خواهد شد”
راستی
این جمله بلند بلند
فکر کنید را شنیده ایی
واقعا تورا باید
بلند بلند دوست داشت
مثل اورست
که افتاب
برای ذوب برفهایش
کاری از دستش بر نمی آید
تو را باید
مثل جاده های طولانیی دوست داشت
که مطمئنی
در انتها به تو می رسند
تو را باید
مثل اقیانوسهای بی انتها
دوست داشت
که روزها و ماه ها
روی یک قایق
دستخوش امواج هستی
و خبری از خشکی نیست
و تنها اقیانوس است
که همه
کَسَت شده است
تو را باید مثل سلیقه ات
دوست داشت
تو را باید
مثل موهایت دوست داشت
که وقتی کنارشان می زنی
معنی دقیق روز را
همه می فهمند
تو را باید مثل دستانت
دوست داشت
که انگار آبشار زیباییست
که در پایش
رودی از جذابیت جاریست
تو را باید
بلند و بی واسطه دوست داشت
پستچی دیگر معنی نمی دهد
بی واسطه گیرا تر است
تو را باید
مثل آفریده شدنت دوست داشت
مثل همان موقع که خدا تنها بود
و خواست کاری بکند
زیبایی تورا ویژه خلق کرد
من تورا
بلند بلند
به همان ترو تازگی روز نخست
دوست دارم….

شعر | می بان
احتمالا چون حرف های کسی نیست، مال من است. با ذکر منبع کپی کردن موردی ندارد
منبر اصلي
با من