ب ه

image

وقتی فکر می کنم
هر آنچه می نویسم
یا خاکستری های پیاده رو های ذهنم
یا خط خطی های قلبم
همه
به اعتبار نگاهت شعر می شود
این را که می گویم
اصلا دستِ دستهایم نیست
خودم هم دستم از آن کوتاه است”
من به جای تمام کسانی که
از کنارت ساده می گذرند
آنهایی که با تو کار می کنند
به جای تمام انهایی که تو را می بینند
و آنهایی که
یک لحظه در مردمک چشمانت می نشینند
به جای تمام ظروف دم دستی آشپزخانه ات
به جای تمام بوسه های نشده ی اطرافت
بجای کلید برقی که انرا خاموش و روشن میکنی
به جای مبلی که گاهی جای تختت را می گیرد
من جای خدا هم
که کاری کرد دیوانه ات بشوم
دلتنگتم”

من به جای مسیر هر روزه ات
به جای صدای عادی باران انجا
به جای عبور زاینده رود که از موهایت می گذرد
به جای سفرهایی که رفتی
و جای تمام بهانه ی جاده هایی
که حواسم را در هزار جهت
به عطر تو پرت کردند
به جای ماهی”
که با تولدت افسرده شد
و جای دست به گریبان شدن خورشید”
با رقیبی که تو بودی
من جای تمام خاطراتِ ساخته ام،
به جای لباسهایی که بخشیدی
جای تمام قدمهای تنهایت
در اردیبهشت”
به جای بوهای خوش پیراهنت
به جای تمام شکوه های بیهوده ام
که وقتی فهمیدند
همه طرفدار تواند
تغیر نام دادند”
به جای یعقوب نبی
به جای محو شدن های آنی امید”
به جای نسبتت با تمام سیبها
به جای بلند بلند خواندن
اسم کوتاه ولی زیبایت”

به جای خوش به حالی های دستهای بی ُمرادم
به جای ترکیب نگاه تو و بغض من”
به جای تمام شب های که در من جا می ماند
به جای تمام نوشته های زندان
به جای خودت
به جای خودم
به جای فرمان دوچرخه ی نامبرده”
به جای روزهایی که تو را کم می آورند
به جای همه ی قرارهای بدهکارت
حتی به جای تنفس در آزادی
به جای عشق و زندگی
که همیشه در چشمان تو ایستاده است”
به جای ابهام بی توصیف نیامدنها
به جای اندوهی
که در ظرف هیچ عاطفه ایی نمی گنجد
به جای گنجشکان درخت انجیر
جای کوچه های ناتمام تابستان
به جای آن سوزنبانی که
همیشه وقت رسیدنمان به هم
خط ها را عوض می کند”
به جای خنده های بی دلیل کودکی
به جای تمام سلفی های ناهنگام”
به جای شبیه شدنت
به مادر
وقتی که می خندی”
و
به جای نفهمی تمام مرزها
که هرچه دور تر می روی
به من نزدیک تر می شوی
دوستت دارم.

شعر | می بان

باد

مگر می شود
بازوی کسی آغوش باشد
چشمانش شب خدا باشد
و در سکوت هم صدایش
از تک به تک آجرهای خانه ام بالا رود
همین ها است
که جوری است
حین نوشتنت
زلزله از شانه هایم شروع می شود
قلب و دستانم را ویران میکند
کمی بعد”
با نُت لبهایت
و دستهای چهار فصلت”
به زندگی برمی گردم
از تو نمی توانم دور شوم
هرچه را که دلم می خواهد
در تو هست”
تو فراتر از خیالی
اندامت مسیر
کوچه ی نقاشهای پاریس است
وقتی نگاهت میکنم
دستانم ابر را لمس کنند
یا از رهگذری بشنوم
اینجا بهشت است”
توصیف تو هرگز کامل نیست
با تو خدا”هم
دیده می شود
تو مرگ را از پا انداخته ایی”

از قلبم”
که فراموشخانه ی خستگیها است
تا ضرب آهنگ لبهایت
وقتی حرف می زنی
اسبی چهار نعل در من می دود
به سمت تو
تویی که
نارنجی مطلقی هستی
که پرنده را بی پرواز می فهمی
می شود دلتنگی من را هم لمس کنی”
دلتنگ که می شوم
دلم سرزمین بی طرفی می شود
برای پناه دادن به همه ی ابرها
در خیابانهایش
واژه های رهگذر
بی اختیار تو را صدا می زنند
و این ناگهان های تو
هر بار شعری می شود
که باد از وطن گیسوانت
آورده است”

می دانی
روزی می آید
که من
نوشته هایم را
کف دست باد می نویسم
تو هم قاصدک نازی را
در باد رها می کنی”
باد از پرتگاه پنجره ایی
روزی عاشقانه ترین ناگفته ها را
برایت می آورد
پشت همان پنجره ایی که
دوست درای
آنها را می خوانی
کمی هم به سمت آینه اتاقت می روی
روی تخت می نشینی
چشمانت را می بندی
و صدایم را آرام می شنوی”
قاصدک تو هم
خودش را به خاکستری گرم
بالای آتش فشانی خاموش می رساند
که سالها است
فورانی نکرده است
فردای آن روز
وقتی هنوز توی جایت هستی
از دور می شنوی”
بیدار شدن غافلگیر کننده ی آتشفشانی
در صدر اخبار است…

شعر | ۴۵ می بان

رٓد

باور کن
امسال همه چی تغیر کرده است
بدون هیچ کاغذ و خودکاری
می سُرایمت
دقیق مثل دامن برکه و رخسار ماه
بدون کوچکترین نشانه ایی از تو
می نویسمت
درست مثل شیشه های باران زده ی پاییز
به جانم می نشینی
به خوابم می آیی
چون لیوان آب خُنک
بعد از عطش
می شود آمرزش و بهشت را نخواهم
بسوزم در کوره ی آغوشت
امسال سراسر بوسه و آشوبم
جنبش لبانت من را می پذیرد
تمام حرف من این است
دوستت دارم”
حالا می شود امسال
لطفی بکنی
اندکی از دلتنگی های من
و قسمتی از شانه های تو
تا کسی از راه نرسیده
بیا کمی به هم
چیزهایی را امانت بدهیم
من نیم نگاهت را
به تن عریان تنهائیهایم
می پوشانم
تو هم تشویشم را
بین موهایت بگذار
عجب ترکیب زیبایی می شود
من امسال هم
در منظومه عاشقانه ام”
در مدار دلتنگیم برای تو
دوباره خواهم چرخید
ای کهکشان نور”
نزدیکتر بیا
وعده ی دیداری بده
جای لبهایت
روی خاطره ی تنم درد میکند
بیا که وقتی
ردِ اشک را روی گونه های شوربختم میگیرم”
یا به تو می رسد
یا به بهشت
در من بیفت”
ای معجزه ی ممنوع..

شعر | ۳۰ می بان

عید

امسال 

دیگر صدایم درآمده است”

مگر می شود

بهار و اردیبهشت

وامدار لبخند تو باشد

آن وقت در تقویم

روز لبخندت را نبینم”

سال بدون این روز

تحویلش بی معنی است..

روز اول عید

روز خنده های توست”

می شود در را باز کنم

تو ایستاده باشی”

من چنان گرم بغلت کنم

که تا سیزده

همه گلها برویند

و تو چنان بخندیکوک

که غم در دنیا بمیرد”

راستی

مبادا آرام از روی سوری

این چهارشنبه بپری”

می دانی

دوری هرگز

دوستی نیاورده است”

سریع بپر که از آرام بدم می آید

آرام دور شدی

دلتنگتر شدم

اینبار سریع بپر

بلکه

خیلی زود

در آغوشم بیفتی…

شعر | ۱۵ می بان
احتمالا چون حرف های کسی نیست، مال من است. با ذکر منبع کپی کردن موردی ندارد