فُرم

image
ای با شکوه
امروز روبرویت
آنقدر عاشقی میکنم
که صورتم
تمام عمرت را
به یادت بیاورد
می دانی
روبه رویت می ایستم و میگویم
براستی یک زندگی کم است
برای آنکه
تمام راه های دوستت دارم را طی کنم
کم است این زندگی
تا تمام شکلهای دوستت دارم را
با تو در میان بگذارم
می خوام امروز
که نزدیکهای ظهر متولد می شوی
پنجره را باز کنی
آن درخت رو به رو من باشم
استکان چایی من باشم
و هر پرنده ایی که نامش را
از انگشتان تو گرفته است”
یک زندگی کم است
برای منی که میخواهم
تا ابد دوستت داشته باشم
امروز که می خندی
یک لحظه دستهایت را
زیر چانه ی خوش فُرمت بگذار
تا نظم همه زیبایی ها
به هم بریزد
خورشید قاطی کند
و ماه در روز بالا بیاید
تا مثل همیشه دست و پایم را گم کنم
در اتاق بدوم”
امروز آن کهربای
دو گانه ی چشمهایت را باز کن
تا خدا به خودش بیفتد
جهان را برایت زیرو رو کند
تو باید
دست راست خودش می بودی
هرجا تو باشی
هر چه زیباییت
زیر سر تو است
امروز که میخندی
و عطرت پراکنده می شود
با صدای بلند بخند
و کمی موهایت را تکان بده
هزاران
پنجره بسته
باز خواهد شد
وقتی باد از لای موهایت
به سمت شهر بیاید…
سیاه چشم شعرهایم”
تولدت مبارک…

شعر | ۷۰ می بان

روز

روز عشق
پشت پلکهایم
دریاهائیست
من عشق را دور و دیر ندیده ام
سالهاست
در مبتلا بودنم
و در وعده بی حوصله ایی
واژه می توشند از این صفحه
هر چه هشیار و مست است”
در این روزها
غوطه ور ورطه ی اندوهم
روبروی این آینه اشک پرست
ایستاده ام
نگاه می کنم به آن روز
همان روزی که
به نام شایدی در رؤیا
نام گذاری شده است
همان روزی که
نشانی از خنده هایت را دنبال کردم
رسیدم به آسمان
مگر میشود آسمان در زمین باشد
من از همان روز به باران سپردم
که نیاید
تا رد عطر تو را
از در و دیوار آسمان نشوید
من در آن آسمان زمینی
جدا شد دلم
از التها ب و سقوط
من و این نفسها
من و همه
به شماره افتادیم
نوازش و آغوش و جرعه ایی مهتاب
چون بیعت ستاره و نور
روزگارم
را از تیرگی رهانید
آمدی” تنها جانم به قربانت
یک سو تو بودی
گویی خدا شدی
یک سو من و دشتی پر از واژه
تو هر جا پایت را بگذاری
قدمگاه عشق نامیده می شود
این را به چشم
من دیدم
من و یک قافله بی سالار
تو و این همه برجک و بارو
بی هیچ مقاومتی
بغض هایم تِرَک خوردند
این گسل برای من طبیعی بود
آه ای ماه بالای سرم
واژه ها همه مجروحند
تو از آنسوی شعر می آیی
با همه ی زخمها
بلند شدیم از جا
دلگرم بودنت شدم
نفس هایت شکل ماندن شدند
من
جوانه های لبخند می شکفت از لبم
ولی پلک هایم را
از قافیه چشمانم خط زدم
مبادا محو شوی بانو
من و این شوق محصور
تو و آن همه خدا شدن
فقط رسالت دستهای تو بود
کشف این عریانی
ای نازعات من
اگر به احتمال ناممکن یک بوسه
یکبار دیگر صدایم بزنی
همه ی سبز ها سرخ خواهند شد
شبیه همان بوته ی گل سرخی
که بر لبهایت روئیده بود
تو را به اسم آب
تو را به روح روشن آنهایی که دوست میداری
تو را به بوسه های روز بحرانی
تو را به تعلیق زندگی
از بالهایم اندکی مانده
غوطه ور در بغضی بدون رسوب
اندازه پرواز تا پاییز”
من دلداده به توأم
عشقم را به داوری منشین”
من دلداده به توأم…

شعر | ۱ می بان

نام

image
اندامت
ترکیب شعور و شراب است
لذت همزمان
فهمیدن و فراموشی”
می دانم روزی
دوباره
به هم خواهیم رسید
از کوچه های وسواس و بوسه
خواهیم گفت
من در شعر هایم
دنبال یکی از همه کهنه تر میگردم
و تو از میان موهایت
هنوز جوانی و شور را
بیرون می آوری
زمان چیست
این را تو پرسیده ایی یا من
شاید سرگذشت
من و تو باشد
که چطور از میان
تصنیف ها و شعرها گذشته ایم
عشق چیست
این را
تو پرسیده ایی یا من
می دانی
با پرسیدن این سوال
انگار بر دریایی لبالب نه از آب
که لبالب از واژه
سوار بر قایق کوچکی
که مه را می شکافد
هر بار پیش می روم
به سمت دروازه آخر
که نقطه پایان نام هاست
هر آدمی تنها
با یک واژه
می تواند عبور کند
و آن یکی
نام همه چیز خواهد بود
نام همه ی نام ها
می دانی
همه چیز برای من
فقط نام توست….

شعر | می بان

دقیق

سیب
نگاهم مثل همه
پیچکهای جهان”
همیشه زنده روزگار شده است
می شود بیایی لب پنجره
رو به کردستان بایستی
قول میدهم تمام اطراف
صورتت و بالا تنه ات
پر از پیچک خواهد شد”
راستی
این جمله بلند بلند
فکر کنید را شنیده ایی
واقعا تورا باید
بلند بلند دوست داشت
مثل اورست
که افتاب
برای ذوب برفهایش
کاری از دستش بر نمی آید
تو را باید
مثل جاده های طولانیی دوست داشت
که مطمئنی
در انتها به تو می رسند
تو را باید
مثل اقیانوسهای بی انتها
دوست داشت
که روزها و ماه ها
روی یک قایق
دستخوش امواج هستی
و خبری از خشکی نیست
و تنها اقیانوس است
که همه
کَسَت شده است
تو را باید مثل سلیقه ات
دوست داشت
تو را باید
مثل موهایت دوست داشت
که وقتی کنارشان می زنی
معنی دقیق روز را
همه می فهمند
تو را باید مثل دستانت
دوست داشت
که انگار آبشار زیباییست
که در پایش
رودی از جذابیت جاریست
تو را باید
بلند و بی واسطه دوست داشت
پستچی دیگر معنی نمی دهد
بی واسطه گیرا تر است
تو را باید
مثل آفریده شدنت دوست داشت
مثل همان موقع که خدا تنها بود
و خواست کاری بکند
زیبایی تورا ویژه خلق کرد
من تورا
بلند بلند
به همان ترو تازگی روز نخست
دوست دارم….

شعر | می بان

بغض

بغض
چشم هایم را شسته است
بانو
این یأس را
که بر دوش آرزو نشسته است را بردار
من
از همین جمعه های لعنتی می آیم
شبیه روزهای نا محدود حیات
که از زیستن جدا افتاده است
به پرنده و آسمان فکر کن
سهم بال هر پرنده
از آسمان چقدر است
می شود چشمانت را ببندی
پرنده بدون آسمان چه می شود
بگذار در آغوشت
پروانه شوم
من از پیله بدوشی هراسانم…

شعر | می بان

امید

image
از کابوس بدم می آید
کابوسها بی رنگ و مجهولند
پایان هم ندارند
چه می شود یک شب
سر وقتشان بیایی
رنگی بزنی
مثل سرخ انار لبهایت
می دانی
حرف لبهایت شد
پنجشنبه که می شود
امید به زندگیم بالا می رود
انگار می شود
تو را بیشتر دوست داشت..

شعر | می بان

غَلت

همیشه با تو
نیمه تاریک زندگیم را
رنگی دیده ام
می شود بگویی
در پشت پلکهایت
در چه فکری هستی
همراه دست هایت
که سونامی زیباییست
تا دنیا
در شب آرام گیرد
من چه کنم
با آن چشمان بالا برده به اخمت
و آن چانه نایابت
که تمام گهواره های زمین را
یک تنه حریفاست
چه فکری میکنی
که عشق من را نمی بینی
می شود من را
به میهن افکاره ببری
سیندرلای همه ی عمرم
تو را با چه سرودی بیارایم”
کولیان بازی گوش شانه هایت
همراه گلوی هزار قناریت
به نظرشان آشنایم
گاهی به غلت زدن های شبانه ات
فکر کن
غلت می زنی و من
سناریوی صدها فیلم تخیلی را می نویسم
غلت می زنی و
تمام عسل های مغازه کاغریب
از غربت در می آیند

غلت می زنی و
مزرعه آفتابگردان
شهر را در بر می گیرد
غلت می زنی و هنوز
آن غار تاریک
جاذبه توریستی
مانده است
غلت می زنی و من
هنوز به ترو تازگی روز نخست
دوستت دارم..

شعر | ۱ می بان

قدم

نارنجی ناگهانم
من هنوز فراموشت نکرده ام
مثل کودکی
که میان کوچه پس کوچه های شهر
آواره است
مثل پیرمردی
که وقتی چشم هایش
به جای دوری خیره می شود
و غرق در رویای جوانیش میشود
تو دور شده ایی
و هیچ دوربینی
تو را به نزدیکی من نمی آورد”
ولی به بوسه هایت”
که فکر میکنم
برایم
صدها پنجره بسته باز می شود
از لای همینپنجرههاست
جهان دیگری را میبینم
هرگز به مرگ نمی اندیشم
کافیست
بوی پیراهنت هم اضافه شود”
خلاصه ی
همه بهانه هایم تویی
اخلاق انجیری من
تو همیشه
مثل درخت انجیر
بوی صبح می دهی
و گنجشکها در خنده هایت
بالا و پایی می پرند
باور کن
هرگز آدم حسودی نبوده ام
ولی گاهی
حسودی را تجربه میکنم
به خیابانها و درختهایی
که هر صبح رد قدمهایت را
بدرقه میکنند
به نوشیدنی هاییکه میخوری
به ترانه هایی که می خوانی
خوشا به حال
جمله و کلماتی که در ذهنت
زندگی می کنند
می دانی
دلم میخواهد
یکبار دیگر
هرچند یک لحظه
شعر را
غار را
سفر را
با دستهای زیبایت
از اول قدم بزنم..

شعر | ۱ می بان
احتمالا چون حرف های کسی نیست، مال من است. با ذکر منبع کپی کردن موردی ندارد
منبر اصلي
با من