خبر

رز
این روزها
خبری از من داری”
خودم را جا گذاشته ام
کنار تو
پشت درخت های کنار شیب محله اتان
یا شاید بالای تپه ها
یا روی رنگ سفید استخوانی خانه اتان
روی چوب عاج گونه ی میز غذا خوری”
یا سمت راست آشپزخانه اتان
یا پشت پنجره ایی که گاهی پشت آن می ایستی
و یا شاید در جاده ایی که
جنگل را دور می زند
و به دریا می رسد”
کاش فقط کمی
آنجای بدون من
مثل اینجای بدون تو می شد”
زندگی با تمام زیبائیش
با تمام شادی های کوچکی که می شناسم
نه به بلندای گیسوانت
نه از شهد لبانت
فراتر می رود
زندگی چیزی بیش از تو ندارد”
زمین لعنتی
چرخشی دو پهلو دارد
هم برای نزدیک شدن
و هم برای دور شدن”
آغوشت مقصد صدها پرنده مهاجر است
من هم همانم
دورترین جاده های جهان
را از یاد میبرم
تا دست های تو برای دیدن هست”
من هنوز به
خوشه های انگور
معلق انگشتهایت
ایمان دارم
درست زمانی که باد را نوازش میکنی”
همه چیز را با خودت برده ایی
از غم و حیرانی آه گرفته
تا مرداب بی نیلوفر و
زیبایی خدا گونه و چمدانت
جز من”
من همانم
که بهم گفته اند
آخرین بار
تو را با لباسی اسپرات
در حال نوشیدن قهوه دیده اند
می شود صدایم را بشنوی
تو کارَت چیز دیگریست
یادت نرود
به نارنج های لبخندت
صد اردیبهشت می شکفد
کاش یکبار دیگر
بر من نازل می شدی
مثل نوروز کودکی هایم…

شعر | می بان

تاب

شب
برف”
پائیز را
دست به سر کرد
دانه های برف
به بغض هایم خیره مانده اند
تو رویت را برگردانده ایی
و من”
اندوه جانکاه یکصد سال بی بهار را
گریه می کنم؛
سخت است این روزها
که هر دو گم شده ایم
نیازی نمی بینی بدانی کجایم
اما چگونه است
که باز این تویی
که همه جا تکثیر می شوی”
دوباره دوست دارم نگاهت کنم
چشم هایت”
آه از چشم هایت”
هنوز می خندند
به موهایت
که باد را نقاشی می کنند
بیتاب این تصویرم
این شعری ناتمام است
می شود تابم ندهی”
سال نو مبارک

شعر | می بان

پُز

شب
امشب
هم لبخندم تلخ تر از همیشه است
هم چشمانم
اشک بار تر از آن سالها”
امشب تمام ناگفته های دلم را
نذر آرزوهای تو میکنم
امشب حافظ
به لبخند تو پُز میدهد
امشب دهان هیچ پسته ایی
بسته نمی ماند
وقتی تو میخندی”
من را
دوباره به آن شب های خوب ببر
من آخرین بازمانده ی
قدر دانی از تو هستم”
امشب تو چه نیمه ایی”
باور کن
تمامِ گمشده ایی”
ولی ببین چرا
این همه پیدایی”
قرار امشبمان
لابه لای افکارم
یا وقت مستی
یا در خوابِ بدون لالایِ من بیایی”
انارم”
من باز امشب
زیر این رگبار بی ملاحضه ی انتظار
حل شده ام ذره ذره
چند یلدا بمانم
به امید لبخند دوباره ات”
ولی تو همه ی سال منی
تو را باز سرودم
درین یلدای بی
ب ه ب ه
گفتنت..

شعر | می بان

جُرم

image
سالهاست
در این وادی تنهایی
دوست داشتنم جرم شد و
فریادم جرم تر”
شعرم محکوم به بی مخاطبی شد و
خودم شاعر یک طرفه”
ولی در من
دوست داشتنت
و خیالت
ضرب در آسمانهاست”
جای تک تک عکسهایت
و تک تک جمله هایت
روی تنم درد می کند”
من آنم که رفتن را بلد نمی شود
امسال پاییز
زیر همه ی خش خش های باورم به تو
گامهای تردیدی بود
که حاصلش دیوانگی دوست داشتنی
آمیخته با غم پاییز غم انگیزم شد”
من مرگهاست
نه امیدوار به چیزی هستم
نه هراسان از چیزی
ولی من و زایش این همه
رویای لال
منصفانه نبود
من با تو شادی کوچکی داشتم
هر روز غزل خوان و باده به سر
می آراستمت
ولی اینگونه شد
من و مشق گریه هایم
از برگ ریزان جلو زدیم..
می شود بدانی
چه شد”
در بُهت محض
نگاهی به خاطراتی که ذره ذره اندوخته ایی
مثل پولهای قلک
سلام هارا دانه دانه جمع کنی
جزء به جزء نگاهها را از بر کنی
مثل تصاویر کتاب کودکی
روزی ده ها بار نامی را بسرائیی
مثل لالایی مادر
آشیــان بی پناهــی دلت ، دلــهایی باشــد
و ُ
نگاه آرزوهـایت به سخــاوت دستــانــی
اما
دست از سرت برندارد کابوس
بی تویی”
در همه چهره ام
در ذهنم پخش می شوی
می دوی
شبیه واژه های ناگهان در اکنونم”
ردِ خاموشی تنها شمعی هستم
که ردِ قدمهایت
مسیر گذرم شده
و تا ابد می آفرینمت
ای شعر بی مخاطب من..

شعر | می بان

image

ئازیزه که م”
انقدر من پیش شعر
از مهربانی چشم هایت
و قلب زیبایت
گفته ام”
که الان اصلا روی آن را ندارم
که بگویم
دلم را هزار تکه کرده ایی”
چگونه بگویم
رسیده ام
به قله ی تنهایی محض”
جایی مُشرف
به دشت های مشکوک و زیبای عشق”
در هاج و واجِ بغض و دلتنگی
و سرمای قرار و بیقراری”
سرریزم
از ابهامی عجیب تر از رفتنت”
چون سراسیمگی خوابهای بی تعبیر
که چون امیدی کاذب از آینده
پیکر عقلم را به آتش می کشد”
می شود از موهایت”
که زبان باد را بلد است
بخواهم”
بگوید
کسی اینجا
در آستانه ی خاکستر شدن است…

شعر | می بان

مرز

image
دیشب
پاییز کمی مهمان خانه ام شد
کلی حرف زدیم
وقتی که رفت
دوست داشتم
اتفاق ساده ایی می افتاد”
در خواب راه می رفتی
و راه برگشتن به تختت را گم می کردی
صدای فاخته ایی می آمد
و دُرناها دستت را می گرفتند”
راه را به تو نشان می دادند”
می آمدی اینجا
پیش من
ادامه ی حرفهای پاییز و خودم را برایت میگفتم”
وقتی “نه ” میگویی
مسیر بادها عوض می شود
ولی وقتی لبخند می زنی
صد پرنده به آسمان اضافه خواهد شد
نگذار زمین
به غیر از برای نزدیک شدن
بچرخد”
هجوم هزار کاغذ سفید به سمتم
در وقت حکومت سکوت و تنهایی”
همیشه در این فکرم
مرگ اخرین اتفاق نیست
فقط یک لحظه بیدار می شوی
دگر هیچ اشنایی نمی بینی”
چیزی روحم را نمی آزارد
تنها مرز است”
که من را به هم می ریزد
مرز بین من و تو”
هیچ خط و نقشه ای نیست
هیچ دیوار و خندقی نیست”
تنها وقتی سکوت می کنی
یا دیر یادی از من میکنی
یا وقتی
پیراهنت را روی تخت پرت میکنی
یا زمانی سراسیمه می شوی”
من برای خودم هم غریبه می شوم”
گل نازم
لبخند بزن
که برامدگی گونه هایت
سرنوشتی را تغیر می دهد
امیدی را جان می دهد
باور کن”
در کار هم گاهی پیش می اید
قوسی کوچک
سازه ای را نجات می دهد…

شعر | می بان

رَگ

هیزم
پاییز
با کرشمه از راه رسید
من و این باد سرد پاییزی
در لا به لای این برگها
دیده می شویم
باد به آشوبش می نازد
برگها را رُل می کند”
من هم از نقطه چین چشم هایت
تا دهخدای پیر واژه هایم
هر از گاهی فرهنگ خیس گریه هایم
شعری می نویسد
در شرقی ترین جای پیشانیت
جویباری ست
من آن را دریا ترین رود می خوانم”
چرا که از زیبائیش
اقیانوسی بر بالشی از خوابهایم
جاریست”
درین شهر چراغی نیست
جز روشنای چشم های تو”
ایستاده ام با بُغضی کهنه در گلویم
و تکه هایی جزئی
از زندگی در مُشتم”
تو باز
درین فصل عاشقانه و تا انتها زیبا”
نیستی”
زمان آرام از برابرم میگذرد
نه حرفی نه عطری نه صدایی
تنها ردِ یک بوسه ی آشنا
بر تنم می گذارد”
فرقی نمی کند
چه پاییز باشد چه وقت دیگری
تو چون خون در وجودمی
در هرکجا که باشم
سینه درد که میگیرم
تنها تو آغوشی”
وقتی از چیزی مست نمی شوم
فقط تو شرابی
تو خوشه ایی”
از چیزی شاد که نمی شوم
تنها تو لبخندی”
گل سرخی
نسیمی
در آسمان بی سقفم
تنها تو ماهی”
اما این پاییز
رگِ گردنم شده ایی”
این چشمان من
پیش از آنکه چشم من باشند
دریا بوده اند
و صورت من
پیش از آنکه متعلق به من باشد
حجمی از سرگذشت یک سرزمین بوده است”
آنجا به پاییز که می نگری
من مقابلت ایستاده ام
با انحناهای آشنا
و تکیه کلامهای دوست داشتنی”
می شود
کمی قرمزی لبهایت را
روی لبهایم حس کنم”
باور کن
تاریخ تشنگی را مرور کرده ام”
لبخند بزن
مسیر دریاهای چشمانم را عوض کن..

شعر | ۳۲ می بان

“تو”

image
وقتی
خورشید به عشق ماه
گُر گرفت”
من و باد هم
قیامت به پا کردیم”
نه باد مسیرش را
از لای موهایت تغیر داد”
نه من قالب شعر هایم را
که لبهای توست
تغیر دادم”
دست هایت
در قلب من
باغی کاشته اند”
که گلهای محمدیش
را موهایت خوشبو کرده است
برای همین است
یکجا از آن گلاب میگیرندو
جایی دیگر
با دوغهای محلی کنار جاده آن را می نوشند”
و هر نسیمی
که از حوالی مژه هایت می وزد
خیابان های ذهنم را عطر افشانی می کنند”
برای همین است
که واژه های عابر
شعر می شوند”
همه باید بدانند
این شعرهای مست را
باد از سرزمین اندامت آورده است”

باور کن دست خودم نیست”
سرم هر بار چون موج
به سنگ می خورد
ولی برگشتن به جای اولم
همان جایی که عاشقت شدم را
دوست دارم”
چه در خیابان
چه در کوچه های ذهنم
چه در لابه لای کتابها
چه در همه جا
بر حسب اتفاق
همیشه به تو می خورم”
شهریورم”
تو انقدر زیبایی
و من آنقدر ” تو” شده ام
که وقتی پاییز از راه می رسد”
مثل باد دیوانه می شوم
به دنبال برگها می دَوَم
به یاد راه رفتن با ” تو”
با خودم حرف می زنم
رویم را به سمت کنارم برمی گردانم
می گویم”
می شود کمی آهسته راه بروی …
“میِ مَی زار تولدت مبارک”

شعر | ۳۳ می بان
احتمالا چون حرف های کسی نیست، مال من است. با ذکر منبع کپی کردن موردی ندارد