تپش

 

IMG_3900

راستش را اگر بخواهی

دلخوشی های ساده

این روزها

تنها جان پناهم شده اند”

پشت این دلخوشی ها

دلتنگی های ره به جایی نبرده

و دائمآ فریاد نشده برای تو است

و این

کابوس ترین حالت یک بیداری است”

می دانی

پاییز باشد و باران و کلبه ایی و هیزمی

و هیچ کدام از این ها خواب نباشد

ولی مهری از پاییز نبینی

از پا در می آیی”

کجای این اتفاقات پنهانت کنم”

عطرت لای وجودم

و یادت

در پس کوچه های ذهنم ”

خودت را چگونه پنهان کنم

تو خودت بهانه و هدفی”

باور کن

هر بار یاد گرفته ام

بین دو تپش قلبم

در آغوشت بگیرم

آنجا که بدنم کمترین لرزش را دارد

آنجا که تمام همه ام

درگیر توست”

در عجبم ازاین سخت جانی

انجام دو کار بی نقص در یک زمان

فقط از پس روح هزار بار

پرکشیده ی من بر می آید”

Uچشمانت را نگاه کنم

و زنده بمانم”

مبادا از یادت بروم

که هر شب من

چندین بار فرو ریخته ام”

من چیزی هم نگویم

همه می فهمند

از مکث هایم

از اینکه

همه جا برایم دور است

از اینکه به عکست خیره می شوم

در فکر عکاست هستم”

از اینکه غمگینم

و این شش حرف لعنتی

اشک ندارد…

 

شعر | می بان

چایی

IMG_4484

برایت چه بگویم

با کدام زبان”

بوسه یا برگ

شرح دلم را بدهم”

نمی دانم  تو چه میکنی

که این گونه

لحظه ایی نیست بهشت تنت

از بندر گاه چشمانم دور شود”

شراب سیب لبهایت

مرا پاییز تر ازپاییز

کرده است”

بغضهایم

شهر به شهر با من گشته است”

سرم را هر جا

به صندلی تکیه می دهم

زخم آخرین آغوش سر باز می کند

و یکباره تا ابد پاییز می شود

تلخی این بغض

چمدان سفرت می شود

ریشه ایی برای برگشتن

و دلیلی برای ماندن نمی ماند”

ای همیشه

ماندنی نماندنی

رو به نبودنت

تمام چایی دنیا را

سفارش دادم

چه کنم

چایی خود تسکین است

چیزی بگو

تا این زنبق های وحشی

به شمایل گلایل در نیایند

چیزی بگو

تا دوباره

به ساعت دستت زُل بزنم

به آستین پیراهنت

به پابندت

به کیف دستی ات

تا پس نیفتم

تا نروم”

IMG_4487

همه ام را جمع کرده ام

که یکجا به پایت بریزم

تا بلکه

پاییز مثل ساعت شنی

برعکس شود

برگها سر جایشان برگردند

و من به تو برسم”

این روزهای بدجنس

با بوی انار و خرمالو

مرا دست انداخته اند”

من باشم و بگذارم

چایی از دهن بیفتد

نه اینکه تقصیر دلگیریم باشد

به تاراجم

به پیر شدن با تو

به اینکه کی دستم را روی ابرویت بکشم

نگاهم کنی

و سفیدی چشمانت

دوباره دنیا را روشن کند…

شعر | می بان

تِرَک

 

IMG_4492

نمی دانم دل اناری ات
با خواندن کدام شعر فشرده می شود
دل من که مثل انار آخر پاییز
فقط با صدای تو ترک بر میدارد
از آینه ام بپرس
از تخت سنتی
از بالشم
از آن قلیان غمگین بپرس
که شب و روز چند بار
دوست داشتنت
انار دلم را می فشارد
وسرخابه عشقت ات
تنهایی ام را رنگ آمیزی می کند
و چند بار
جمله جانم دوستت دارم
بی صدا لب هایم را تکان می دهد..

شعر | می بان

لَحن

 

IMG_4170

مرا برخیزان

این مرد پاییزی

گونه بر خاک افتاده

دوست دارد

در این پاییز”

لا به لای دوزو کلک ابرها

در قمار بازی سراسر باخت

برگ و باد”

در های و هوی پرندگان”

در تردید آمد و نیامد باران

روی همان نیمکت پشت به دوربین نشسته ات

دو باره با تو

غروب شهر را

همراه فنجانی

از لبخندهای غیر جدیت

و قُلُپی از نگاه ویرانگرت

و جمله ایی از فرهنگستان لبانت

تماشا کند”

می دانی

امتداد زیبایی این فصلها

به تو بند است”

دوباره  مرا ادامه بده

که فقط تویی دل را نمی زنی

تنها تویی

که در دوایر رویا هرگز

نمی توان بیرونت کشید”

تویی که لَحنت

روی همه چیز مانده است

لحن خوابت روی تخت

لحن ساقهایت

بر زمین خانه ام

وقتی که می رقصیدی”

لحن و لهجه ی دامنت

در هوای اتاقم”

لحن باد

میان موهایت”

این تفاوت تو با هرچه غیر توست

هر جا بروی لحنت می ماند”

IMG_4171

این پاییز

لحن صدایت لای برگهای آه زده

پیچیده است

و بر پینه های عبوس من چشمک می زند

من چه کنم

که نه مرا با خود می برد

نه  پاییز مرا وِل می کند

درست مثل لحنت مرا گرفته است

پاییز انگار راه رفتنت است

وقتی روبه رویم می آیی”

بار دیگر بیا

که آمدنت

مرا پادشاه این فصل میکند…

 

شعر | می بان

مِهر

IMG_4166

پاییز آمد و تو

به مهر

بر نگشتی”

آخر کجا بروم

کدام نقطه را سراغ داری

که به آن بگریزم

که بی توئیم را پنهان کنم

جوری که مردم نبینند

پاییز فصلِ عریانی ست”

همه چیز زود برملا می شود

پاییز شاعری آشفته خوست

تمام برگها

ورقه های دفتر شعراویند

من شعرم را

پای کدام درخت بخوانم”

به کدام برگ بگویم

مردی که عشقش می رود

خودش پاییز می شود

باور کن

من اینجا لای این برگها نشسته ام

و یک به یک

آنها را از نو

عاشقت می شوم”

درست به همان تر وتازگی روز نخست”

خوب می دانم

تو هم در این پاییز

دوباره

یاد رازقی های رویاهایت افتاده ایی”

حوالی عطری تلخ

پشت یقه ی پیراهنی

دیده شده ایی

دست در دست نم بارانی

از گوشه ی چشمانت”

مرا ببین

که عشق از چشم رخنه می کند

من همیشه تو را به چشمانم راهم”

تو در خلال هر بغض و لبخندی

نگذار بیشتر از این

همه چی

مثل یک درخت تو خالی به نظر برسد”

بیا تو دست پُر برگرد

با انارهای خوشرنگ

با همان شلوار نارجی

اتفاقی دوباره صدایت را ارزانیم بدار

بیا و مرا از میانِ

میان وعده های جنون برهان”

چشم هایت هنوز هوای خانه ام را

هوایی میکند

بیا دوباره سرت را برگردان

منِ حیران”

مثل همیشه

به تمام پاییز اندامت

مُشتاقم…

 

 

شعر | ۱۵ می بان

پ مثل پاییز

 

image

به گمانم

پاییز سختی پیش روست…

شب نوشته ها | می بان

بَزم

IMG_4021

این ماه

بیشتر از همیشه

به زیبایی وادار شده است

تو تمام این ماهی

بزم آمدنت

بیتابم کرده است”

امروز روز رِژه است

ارتش باد

میان خرمن موهایت

چیدن بوسه هایت

و گردافشانی شهد لب هایت”

می دانی غزل خیزترین واژه ها

از اندامت بر می خیزد

و همه این ها

امروز اتفاق افتاد”

ای عطر یاس”

هنوز هم

من و گل و شعر

با دست های خالی

با بوی میخک و طعم دُلمه و ذوق چشمه گونم

با همه ام”

آب شده ایمم روی پوستت”

ای زلال آبی

امروز غنچه و عطر و باغ

یادت می گیرند

و همه فراگیرت می شوند

می شود با خنده ها یت

همه ی ما را هم بزنی

امروز که آمدی

خدایی برای نگرانی و اندوه

باقی نماند”

IMG_4022

در من

هنوز مثل همان گرمای باستانی یک آتشکده

تکه ایی از گُرَت

باقی مانده است”

همه خیال می کنند

تب دارم

امروز فقط تو می دانی

چه ام شده است

تویی که

گوشه گوشه ی چهره ام

لم داده ایی”

امروز با تمام مانده ام

با قلمی پردار

روی کاغذی کاهی

زیر نور شمع”

“نامه ی فدایت شوم ”

نوشتم

تا دیگر از زندان مثال

این نامه در بیاید

تولدت مبارک

فدایت شوم….

شعر | ۳ می بان

مست

image

در امتداد این روزها

وقتی راه می روم

از دورترین خیال تو

عبور می کنم

شبها هم

به این ستاره ها

که سجده گاه

چشمان سیاهت هستند

نگاه می کنم”

در رنجم”

چون تمامی مسیرهای منتهی به تو

مسدود هستند

هر بار شهریور

این دختر لجباز

با موهای نارنجی

این وقت سال می آید”

بوی امید می دهد

مثل بوی پاییز در ابتدایش”

و من مثل شنبه های دست به سر شده

همه ی این ماه را

اَبریَم”

به بهانه ی آمدنت در این ماه

می بارم از سر شوق

و من شهریور ترین حالت ممکن می شوم”

می گویم

می شود که مدام بخندی

بگذار تاکستانها در این ماه

رنگ عاشقی را تجربه کنند

چقدر دلم قدم زدن با تو

در لابه لای تاکستانها را می خواهد

تو را نگاه کنم

و تاکستانها چند برابر شوند

انگورها بی تو سرد سردند

مثل چشم هایم

بی تاب سوی توأند”

می شود آن بوسه ی شهریوریت را

روی خوشه ایی بگذاری

تا همه چی مست شود

باور کن در این ماه

کسی سراغ آدم موفق را نمی گیرد

این ماه

فقط مست می خواهد

عاشق می خواهد

نیازمند بوسه و لبخند است”

بخند ای میانه ی اضطراب

که این خوشه های لم داده

انگار تویی

با موهای خیس روی تخت دراز کشیده ایی”

بخند

که من دوباره

رو به پاییز مبتلا می شوم

به آبشار گیسوانت

به همسانی لبهایت

به عدالت ابروهایت

به برگ ریزان دربند شدنم

به سقوط مطلقم…

 

شعر | می بان
احتمالا چون حرف های کسی نیست، مال من است. با ذکر منبع کپی کردن موردی ندارد
منبر اصلي
با من